شعری از پروین اعتصامی
محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مَست گفت: ای دوست این پیراهن است افسار نیست!
گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی
گفت: جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست!
گفت: میباید تو را تا خانه قاضی برم
گفت: رو صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست!
گفت: نزدیک است والی را سرای آنجا شویم
گفت: والی از کجا در خانه خُمار نیست!
گفت: تا داروغه را گویم د ر مسجد بخواب
گفت: مسجد خوابگاه مردم بد کار نیست!
گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان
گفت: کار شرع کار درهم و دینار نیست!
گفت: از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم
گفت: پوسیدست ، جز نقشی زپود و تار نیست!
گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه
گفت: در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست!
گفت: می بسیار خوردی زان چنین بیخود شدی
گفت: ای بیهوده گو، حرف کم و بسیار نیست!
گفت: باید حد زند هشیار مردم مست را
گفت: هشیاری بیار اینجا کسی هشیار نیست!
نیمایوشیج در جشن یک سالگی فرزندش به او گفت عزیزم یک بهار ویک تابستان ویک باییز ویک زمستان را دیدی از این پس همه چیز تکراری است بس بخند..