متنی از یک آدم بزرگ


خداوند در روز قیامت از تو نخواهد پرسید كه در دنیا چه اتومبیلی سوار می شدی،بلكه خواهد پرسید چند نفر را كه وسیله نقلیه نداشتند به مقصد رساندی؟؟

خداوند از تو نخواهد پرسید كه خانه ات چند متر بوده،بلكه خواهد پرسید به چند نفر در خانه ات خوشامد گفتی؟؟

خداوند از تو نخواهد پرسیدكه چه لباس هایی در كمد داشتی،بلكه خواهد پرسید به چند نفر لباس پوشاندی؟؟

خداوند از تو نخواهد پرسید كه چقدر حقوق می گرفتی،بلكه خواهد پرسید آیا سزاوار گرفتن آن بودی؟؟

خداوند از تو نخواهد پرسید كه عنوان و مقام شغلی تو چه بوده،بلكه خواهد پرسید آیا آن را به بهترین نحو انجام دادی؟؟

خداوند از تو نخواهد پرسید كه چه تعداد دوست داشتی،بلكه خواهد پرسید برای چند نفر دوست و رفیق بودی؟؟

خداوند از تو نخواهد پرسید كه در چه منطقه ای زندگی می كردی،بلكه خواهد پرسید چگونه با همسایگانت رفتار كردی؟؟

خداوند از تو نخواهد پرسید كه رنگ پوستت چه بوده،بلكه خواهد پرسید چگونه انسانی بودی؟؟

خداوند از تو نخواهد پرسیدكه چرا اینقدر طول كشید تا به جستجوی رستگاری بپردازی،بلكه با مهربانی تو را به جای دروازه جهنم به عمارت بهشتی خود خواهد برد..

                                       و

خداوند از تو نخواهد پرسید كه چرا این مطلب را برای دوستانت نخواندی،بلكه خواهد پرسید آیا از خواندن آن برای دیگران در وجدان خود احساس شرمندگی می كردی؟؟

نتیجه:

به نظر من،یكی از سوال هایی كه خداوند در روز قیامت از همه ی انسان هاخواهد پرسید این است:

                                 «تو،تویی؟!»

یعنی تو همان كسی هستی كه به تو لقب خلیفه داده بودم؟؟پس هرگز فراموش نكن كه خداهنوز منتظر توست..«منتظر تو واقعی تو»

دوستان خوب من

دوستانی در زندگی ام داشتم که تنها به هنگام سختی ها کنارشان بودم، شادی هایشان مال من نبود

 دوستانی در زندگی ام داشتم که در عین ادعای دوست داشتن از خوشحالی و موفقیت هایم بغض می کردند، دوستان حسودی بودند و من هیچ گاه طعم خوب داشتن یک رفیق واقعی را نچشیدم

  دوستانی در زندگی ام داشتم که در عین احتیاج، تحقیرآمیز نگاهم می کردند و من حالم از بودن با آنها دگرگون میشد اما ناچار بودم این رابطه را ادامه بدهم

 

دوستانی در زندگی ام داشتم که چون می دانستم هیچ گاه درک ام نخواهند کرد، نزدیکشان نشدم

 دوستانی در زندگی ام داشتم که حرف های مگوی دلم را برای خوشایند دیگران فاش می کردند

 دوستانی در زندگی ام داشتم که دوستم داشتند، دوستشان داشتم، اما قید و بندها محدودمان کرده بود، حتی برای ابراز احساسات عمیق و ساده و صادقانه و انسانی به یکدیگر ، شرم می کردیم، چون از یک جنس نبودیم... همیشه این وقت ها ، قبل از آنکه گره ها سفت تر شوند، من همه چیز را رها کرده بودم...

  دوستانی در زندگی ام داشتم که هرگاه احساس تنهایی می کردم، آن قدر اهل نبودند، محرم نبودند که حرف های دلم را برایشان بازگو کنم

 دوستانی در زندگی ام داشتم که باید صادقانه بگویم نه اینکه "هیچ گاه فراموششان نکنم"، نه! بلکه "هیچ گاه به یادشان نمی آورم"!

 دوستانی در زندگی ام داشتم که "غرور"شان برایشان مهم تر از "دوست داشتن" من بوده است، و چه زود رهایم کرده و رفته اند، دوستانی که حتی نپرسیده اند چرا نمی خواهم کنارشان باشم؟ 

 دوستانی در زندگی ام داشتم که دلم را به دست گرفته و برده اند...

 دوستانی در زندگی ام داشتم که همیشه ترسیده ام مبادا رهایم کنند

 دوستانی در زندگی ام داشته ام که ....  دیگر دوستی نمانده! "

سخنی از لای سخنان مرحوم حجازی

غم قفس به کنار،

آنچه عقاب را پیر میکند،

پرواز زاغ های بی سر و پاست

سخن مرحوم حجازی است از من نیست

باور

اگر درختان یقین دارند که روزی باران خواهد آمد

چرا ما باور نداشته باشیم که روزی هم روز گار به کام ما خواهد بود

البته به شرطی که بر این جمله نظر بیافکنیم که :

دنیا دوروز است روزی با تو وروزی علیه تو

در روزی که با ماست غرور ممنوع و

در روزی که علیه ماست یاس ممنوع

موانع سخت

تونل ها به ما آموختند که از سخت ترین موانع هم می توان گدشت حتی از سنگ

شعری که یه دوست برام فرستاده

سالی
نوروز
بی‌چلچله بی‌بنفشه می‌آید،
بی‌جنبشِ سردِ برگِ نارنج بر آب
بی گردشِ مُرغانه‌ی رنگین بر آینه.

سالی
نوروز
بی‌گندمِ سبز و سفره می‌آید،
بی‌پیغامِ خموشِ ماهی از تُنگِ بلور
بی‌رقصِ عفیفِ شعله در مردنگی.

سالی
نوروز
همراهِ به‌درکوبی‌ مردانی
سنگینی‌ بارِ سال‌هاشان بر دوش:
تا لاله‌ی سوخته به یاد آرد باز
نامِ ممنوع‌اش را
و تاقچه‌ی گناه
دیگر بار
با احساسِ کتاب‌های ممنوع
تقدیس شود.

در معبرِ قتلِ عام
شمع‌های خاطره افروخته خواهد شد.
دروازه‌های بسته
به‌ناگاه
فراز خواهد شد
دستانِ اشتیاق
از دریچه‌ها دراز خواهد شد
لبانِ فراموشی
به خنده باز خواهد شد
و بهار
در معبری از غریو
تا شهرِ خسته
پیش‌باز خواهد شد.

سالی
آری
بی‌گاهان
نوروز
چنین
آغاز خواهد شد.

وآغاز یک نگاه مهربان انسانی پاک را بر دیده

هدیه می دهد

کاش می شد دانست کیست ؟

 

یک سوال وداستان جالب

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیرتکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

برخی از دانش آموزان گفتند :

با بخشیدن،عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.
 
شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
 
 
یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.
 
آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.
 
 
یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر،تفنگ شکاری به همراه نداشت
 و دیگر راهی برای فرار نبود..
 
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند.
 
 ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان
 
لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت.
 
بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های
 
مرد جوان به گوش زن رسید. پدر رفت و زن زنده ماند.
 
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
 
راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
 
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
 
راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن
 
 و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.
 
قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند
 
 که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد
 
 
 و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود
 
 
به نظر شما نتیجه ای که از این داستان می توان گرفت چیه ؟

روانی کیه

تو این دنیا خیلی ها روانی اند اگر به دور وبر مان نگاه کنیم فراوانه

مهم آن است که با صبوری به دردشان گوش کنیم ومدارا انسان ها یه زمانهایی بغض می کنند که بهتر است دراین موارد دوستانه آنان را نصیحت کرد ولی اینان الان نمی دانند که حرفی که بهشان می زنید از روی دلسوزی است

بعدا می فهمن

همیشه همین گونه بوده

یاد مان باشد بهترین قلب ها در بیشگاه خداون متعلق به کسانیست که بی هیچ توقعی مهربانند

اینگونه باشیم

راز داشتن زندگي شاد از ديدگاه چارلي چاپلين

*عاشق شوی

* آنقدر بخندی که دلت درد بگیره

*به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی

*از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه

*توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمیکردی پول پیدا کنی

*بدون دلیل بخندی

* از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم میتونی بخوابی

*آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما مییاره

*یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره

*یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و

....... باز هم بخندی

*.....

اینها بهترین لحظه های زندگی هستند

قدرشون روبدونیم

محترم شویم ومحترم بمانیم

ما اغلب فراموش  می کنيم  که اکثر دانش آموزان برای  معلمانی که برای  آنها محبت می کنند  و معلمانی که آنها را  مورد احترام  قرار می دهند ، هر کاری  را انجام می دهند. در بيش  تر موارد، دانش  آموزان حاضرند هر کاری   بکنند  تا تاييد چنين معلمانی  را به دست آورند. آشکار است  که معلمان  بايد  در ابراز  علاقه  و محبت خويش  نسبت  به دانش آموزان  صادق  باشند و گرنه ، احترام  آنان  نزد دانش آموزانی که رياکاری  و دورنگی  می بييند ، رو به افول می گذارد.

دوست واقعی 2

برگ باییزی راهی جز سقوط نداد زمانی که حس می کند درخت دوست دارد

 در آینده برگ تازه ای را جانشین ان کند

دوستی خوب است آن هم با آدم های متفاوت اما یادمان باشد

آن دوستی که راز ورمز زندگی انسان را بداند فقط یک نفر است وان هم کسی نیست

 جز شریک زندگی

دوست واقعی بگو تا بدانم

دوست دارم بدام

یعنی دانستنش برام مهمه

 

 

حرفی برای گفتن

از لحظه به لحظه زندگی کردن گريزي نيست.
بايد هر لحظه را چنان زندگی كني كه گوي واپسين لحظه است.
پس وقت را در جدل،گلايه و نزاع تلف نكن.
شايد لحظه بعد حتي براي پوزش طلبي در دست تو نباشد

**********

کدامیک را بیشتر می کشیم:

رنج

انتظار

نفس

شعری از مشیری

قسمتی از تنم
وطنم
 لرزید
قسمتی از دلم
ایرانم

 مرد

...آذرم به خون نشست
آذرم به خون تپید
خوابم نمی ربود
نقش هزار گونه خیال از حیات و مرگ
در پیش چشم بود
شب در فضای تار خود آرام میگذشت
از راه دور بوسه سرد ستاره ها
مثل همیشه بدرقه میکرد خواب را
در آسمان صاف
من در پی ستاره خود میشتافتم
چشمان من به وسوسه خواب گرم شد
ناگاه بندهای زمین در فضا گسیخت
در لحظه ای شگرف زمین از زمان گریخت
در زیر بسترم
چاهی دهان گشود
چون سنگ در غبار و سیاهی رها شدم
می رفتم آنچنان که زهم میشکافتم
مردی گران به جان زمین اوفتاده بود
نبضش به تنگنای دل خاک میتپید
در خویش میگداخت
از خویش می گریخت
میریخت می گسست
می کوفت می شکافت
وز هر شکاف بوی نسیم غریب مرگ
در خانه میشتافت
انگار خانه ها و گذرهای شهر را
چندین هزار دست
غربال میکنند
مردان و کودکان و زنان میگریختند
گنجی که این گروه ز وحشت رمیده را
با تیغ های آخته دنبال میکنند
آن شب زمین پیر
این بندی گریخته از سرنوشت خویش
چندین هزار کودک در خواب ناز را
کوبید و خاک کرد
چندین مادر زحمت کشیده را
در دم هلاک کرد
مردان رنگ سوخته از رنج کار را
در موج خون کشید
وز گونه شان تبسم و امید را
با ضربه های سنگ و گل و خاک پاک کرد
در آن خرابه ها
دیدم مادری به عزای عزیز خویش
در خون نشسته
در زیر خشت و خاک
بیچاره بند بند وجودش شکسته بود
دیگر لبی که با تو بگوید سخن نداشت
دستی که درعزا بدرد پیرهن نداشت
زین پیش جای جان کسی در زمین نبود
زیرا که جان به عالم جان بال میگشود
اما در این بلا
جان نیز فرصتی که براید ز تن نداشت
شب ها که آن دقایق جانکاه می رسد
در من نهیب زلزله بیدار می شود
در زیر سقف مضطرب خوابگاه خویش
با فر نفس تشنج خونین مرگ را
احساس میکنم
آواز بغض و غصه و اندوه بی امان
ریزد به جان من
جز روح کودکان فرو مرده در غبار
تا بانگ صبح نیست کسی همزبان من
آن دست های کوچک و آن گونه های پاک از گونه سپیده مان پاکتر کجاست
آن چشمهای روشن و آن خنده های مهر
از خنده بهار طربنک تر کجاست
آوخ زمین به دیده من بیگناه بود
آنجا همیشه زلزله ظلم بوده است
آنها همیشه زلزله از ظلم دیده اند
در زیر تازیانه جور ستمگران
روزی هزار مرتبه در خون تپیده اند
آوار چهل و سیلی فقز است و خانه نیست
این خشت های خام که بر خاک چیده اند
دیگر زیمن تهی است
دیگر به روی دشت
آن کودک ناز
آن دختران شوخ
آن باغهای سبز
آن لاله های سرخ
آن بره های مست
آن چهره های سوخته ز آفتاب نیست
تنها در آن دیار
ناقوس ناله هاست که در مرگ زندگیست

هموطن تسلیت

سکوت

بعضی وقت ها سکــــــوت میکنی چون آنقدررنجیده ای که نمی خواهی حرفی بزنی.
بعضی وقت ها سکــــــوت میکنی چون واقعاحرفی واسه گفتن نداری
گاه سکــــــوت یه اعتراضه
گاهی هم به انتظار
اما بیشتر سکــــــوت واسه اینه که هیچ کلمه ای نمی تونه غمی رو که تو در وجودت داری توصیف کنه

***********************

سکوت تنها دوستی است که هرگز خیانت نمیکند

وفای به عهد

وفای بعهد يکی از ارکان سعادت بشر است , وفاء بعهد يکی از بزرگترين سجايای اخلاقی انسان است . در کشوری که مردم به تعهدات خود وفا دارند امور اقتصادی و اجتماعی و خانوادگی , جريان صحيح دارد , در آنجا زندگی بر پايه اطمينان و اعتماد استوار است و تماس مردم با يکديگر بر اساس فضيلت و انسانيت است , بر عکس در اجتماعی که افراد به وعده های خويش بی اعتنا يا کم اعتنا هستند و احساس مسئوليت شديد در انجام تعهدات نمی کنند امور از مسير طبيعی خود خارج می شود و مشکلات بصور مختلف ذامن گير مردم  می گردد , در آنجا سازمانها ی قضايی و قوانين انتظامی ضامن اجرای تعهدات می شود اخلاق و وظيفه شناسی جای خود را به محاکم قضايی می دهد و پيمان شکنيها به صورت پرونده های حقوقی و جزائی در آمده و نيروهای انسانی و مالی کشور را به هدر می دهد , در آنجا برای حل و فصل امور بايد به سازمانهای اجرايی و بزور وزندان متوسل شد. بدون ترديد عهد شکنی شخصيت آدمی را در هم می شکند .

عهد شکن , هر قدر در جامعه بزرگ و مورد احترام باشد در اثر نقض پيمان , حقير و کوچک می شود.

بشر لزوم وفاء بعهد را بالفطره درک می کند و تخلف از آنرا تخلف از قانون فطرت می داند .

 برای اينکه وفای  بعهد در جامعه احيا ء شود و تمام طبقات خود را در انجام اين  وظيفه انسانی مسئول بدانند  لازم است از دوران کودکی , از زمانی که اطفال معنی وعده و عهد را درک می کنند با اين  سجيه انسانی  تربيت شوند و اين درس را قولا و عملا فرا گيرند تا در دوران آنان بصورت ملکه ثابتی مستقر شود , بايد کودکان را طو ری پرورش دادکه از اول زندگی , وفای بعهد را از وظايف ملی , قطعی و غير قابل اجتناب خود بدانند. نه تنها عملا عهد شکنی نکنند بلکه اين فکر شوم هرگز در خاطر آنها خطور ننمايد واين  قسم تربيت تنها در محيط پاک و بی آلايش زندگی برای کودک تامين می شود . محيطی که از نا پاکی و پليدی , از فريب و عهد شکنی مبری باشد . يکی از فطريات بشر , درک لزوم وفای بعهد است . وفاء بعهد يکی از اساسی ترين  پايه های خوشبختی بشر است . وفاء بعهد نيز برای تعالی معنوی و سعادت اجتماعی بشر ضروری است و خداوند درک لزوم آن را بطور فطری در باطن هر انسانی قرار داده است . درک فطری وفاء بعهد مانند بذری است که حضرت حق در زمين دل انسان از کودکی افشانده است . روشهای صحيح پدر و مادر به منزله آبياری و پرورش اين بذر است .

هستند

هنوزم که هنوزه ، هستند کسایی که

وقتی میخوای بری بیرون

میـپـرسن: ” کجا !؟ “ و بلافاصله بعد از شنیدن

 جواب ” میــــرم بیرون “ از جانب شما

قانع شده و به آرامش خاصی میرسند

چرا می نویسم

دوستی سوال کرده چرا می نویسی ؟چه سودی از نوشته هات بدست می آری ؟

اگر عشق وعلاقه  مرا به این وا می دارد که بنویسم، لابد برای غریبه ایست که مرا هرگز ندیده و نشنیده است ویا من او را ندیده ونمی شناسم . برای روحی که از آتش است، که تشنه شنیدن است، و نه از کسی که با او قرابتی دارد، برعکس از کسی که دور است و نا آشنا. که هیچ کلمه ای از صحبت های با او به یادم نیست زیرا نمی شناسمش ونمی شناسمه. اگر نویسنده ای هست که برای غریبه ها بنویسد، شاید غریبه ای هم باشد که بخواهد نوشته ای این چنین را با رضایتمندی بخواند. ژس می نوسیم تا شاید روزی بتوانم بر آموخته های خود از نوشته های دیگران اضافه  کنم  زیرا تا ننویسی نمی توانی از نوشته های دیگران استفاده کنی .

اینکه نمی توان مطمئن بود این نوشته ها را تنها غریبه ها می خوانند کار را سخت می کند. انگار آدم هر جایی که باشد، هر جور که خودش را پنهان کند، باز چشم هایی هستند که او را تعقیب می کنند، ردّ او را دنبال می کنند. نه به این جهت که او آدم مهمی است، یا برای آنها مهم است. صرفا به دلیل کنجکاوی این اتفاق می افتد. یا بهتر بگویم، به دلیل حافظه. چیزی که در گذشته رُخ می دهد، تا ابد از خود اثری می گذارد. به خصوص وقتی درباره انسان ها باشد. به خصوص وقتی درباره حرف زدن با دیگری باشد. حرف هایی که نزدیک و آشنایند.

اما یه سوال ؟

چرا همیشه در قضاوت هایمان خطا زیاد است ؟

جملاتی آموزنده

هیچگاه با احساسات کسی بازی نکنید.
ممکن است بازی را ببرید اما این خطر وجود دارد که تا آخر عمرتان او را از دست بدهید.
(ویلیام شکسپیر)

ابراز یک کلمه دلگرم کننده به فردی درمانده
ارزشش بیشتر از ساعتها تعریف و تمجید بعد از کامیابی او است (خودم )

خیلی سخته بفمهمی واس اونیکه تموم زندگیته فقط یه تجربه ای(یک آشنا )

نا امیدی وجاده

Disappointments are like road bumps, they slow you down a bit
نا امیدی ها مثل دست اندازهای یک جاده میمونن
ممکنه باعث کم شدن سرعتت در زندگی بشن

but you enjoy the smooth road afterwards
ولی در عوض بعدش از یه جاده صاف و بدون دست انداز بیشتر لذت خواهی برد

Don\'t stay on the bumps too long
بنابر این روی دست اندازها و ناهمواریها خیلی توقف نکن

Move on
به راهت ادامه بده

واما ما

God didn\'t promise days without pain
خداوند هیچ تضمین و قولی مبنی بر این که حتما روزهای ما بدون غم بگذره

laughter, without sorrow, sun without rain
خنده باشه بدون هیچ غصه ای، یا خورشید باشه بدون هیچ بارونی، نداده

but He did promise strength for the day, comfort for the tears
ولی یه قول رو به ما داده که اگه استقامت داشته باشیم در مقابل مشکلات،
تحمل سختی ها رو برامون آسون میکنه

and light for the way
و چراغ راهمون میشه

میلاد مبارک

کاش می شد اشک را تهدید کرد

مدت لبخند را تمدید کرد

کاش می شد در میان لحظه ها

لحظه ی دیدار را نزدیک کرد


میلاد نور مبارک

وای کاش می شناختمش

حرف دل جوانان وعملکرد ما

این متن حرف دل جوانی است که در درون خانه احوالش را نمی برسند

 اما دوست دارند به همه ی خواسته های خود وفامیلشان جامه عمل ببوشاند

شیشه ای می شكند ...

یك نفر می پرسد ...

چرا شیشه شكست ...؟

مادر می گوید ...

شاید این رفع بلاست ...

یك نفر زمزمه كرد ...

باد سرد وحشی مثل یك كودك شیطان آمد ...

شیشه ی پنجره را زود شكست ...

كاش امشب كه دلم مثل آن شیشه ی مغرور شكست ...

عابری خنده كنان می آمد ... 

تكه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل تنگم می شد ...

اما امشب دیدم ...

هیچ كس هیچ نگفت ...

غصه ام را نشنید ...

از خودم می پرسم ...

آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم كمتر است ...؟!

دل من سخت شكست اما ...

هیچ كس هیچ نگفت و نپرسید چرا...!!!

زندگی وقصه

یادمان باشد ...

که قصه  های کلاسمان را برای  کودکمان ...

بایکى بودیکى نبود آغاز نکنیم ...

ازابتدابیاموزیمشان ...

اگر یکى نباشد ...

دیگرى هم نیست ...

تا یاد بگیریند وبتوانند به زندگی فردای خود معنی دهند .

درسی از آبشار

در سقوط هم می توان سهمگین،

 باشکوه،

با صلابت و زیبا بود

 این را آبشار به من آموخت

آقای ناراحت

یکی از بزرگان کلاس نوشته که چون سوال نداده اید لیاقت استاد بودن را ندارید .

عین نوشته اش را در قسمت نظراات گذاشته ام  بهش تبریک می گم بابت استد لال زیباش

ولی ای کاش می گفت کیست ؟ تا بتوانم بهش بگم آفرین

ای کاش صادقانه بدانیم معنای سوال دادن چیست

همین وبس ؟

چه کسانی سوال می دهند ؟

 

خاطراتی که گذشت وماندگارند

من يک شکلات گذاشتم توي دستش .او يک شکلات گذاشت توي دستم .

من بچه بودم . او هم بچه بود. سرم را بالا کردم او هم سرش را بالا کرد .

ديد که مرا ميشناسد .

خنديدم . گفت :« دوستيم ؟ »
گفتم : «دوست دوست »
گفت : « تا کجا؟‌»
گفتم : دوستي که « تا » ندارد !.
گفت : « تا مرگ ! »
خنديدم و گفتم : « گفتم که تا ندارد ! »
گفت : « باشد ، تا پس از مرگ !‌»‌
گفتم :‌« نه نه نه ، تا ندارد »
گفت :‌« قبول تا آنجا که همه زنده ميشوند‌،‌يعني زندگي پس از مرگ .

باز با هم دوستيم . تا بهشت تا جهنم ، تا هر کجا که باشد من و تو با هم دوستيم.»

خنديدم گفتم :« تو برايش تا هر کجا که دلت ميخواهد يک «تاا» بگذار .

اصلا يک تا بکش از يک سر اين دنيا تا سر آن دنيا . اما من اصلا تا نميگذارم .»

نگاهم کرد .نگاهش کردم . باور نميکرد .

مي دانستم او ميخواست حتما دوستي مان تا داشته باشد .

دوستي بدون تا را نميفهميد.
گفت:« بيا براي دوستيمان یک نشانه بگذاريم .»
گفتم : « باشد تو بگذار .»

گفت :‌« شکلات .هر بار که همديگر را مي بينيم يک شکلات مال تو يکي مال من . باشد ؟ »

گفتم :« باشد .»
هر بار يک شکلات ميگذاشتم توي دستش .

او هم يک شکلات توي دست من . باز همديگر را نگاه ميکرديم يعني که دوستيم .

دوست دوست .
من تندي شکلاتم را باز ميکردم و ميگذاشتم توي دهانم و تند تند آن را ميمکيدم .
ميگفت : « شکمو ، تو دوست شکموئي هستي »
و شکلاتش را ميگذاشت توي صندوق کوچولوي قشنگي .
ميگفتم :«‌بخورش ! » ميگفت :« تمام ميشود . ميخواهم تمام نشود . براي هميشه بماند .»
صندوقش پر از شکلات شده بود .
هيچ کدامش را نميخورد . من همه اش را خورده بودم .
گفتم :‌«‌اگر يک روز شکلاتهايت را مورچه ها بخورند يا کرمها . آنوقت چکار ميکني ؟ »
گفت :« مواظبشان هستم . »

ميگفت ميخواهم نگهشان دارم تا وقتي دوست هستيم و من شکلات را ميگذاشتم توي دهانم

و ميگفتم : « نه نه نه تا ندارد . دوستي که تا ندارد . »

يک سال . دو سال . چهار سال . هفت سال . ده سال .

بيست سال شده است او بزرگ شده است

من بزرگ شده ام . من همه شکلات ها را خورده ام . او همه شکلات ها را نگه داشته است .
او آمده امشب تا خداحافظي کند .
ميخواهد برود . برود آن دور دورها ..
ميگويد :‌«‌ميروم اما زود برميگردم »
من ميدانم . ميرود و برنميگردد . يادش رفت شکلات را به من بدهد .
من يادم نرفت .
يک شکلات گذاشتم کف دستش گفتم :‌«‌اين براي خوردن . »
و يک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش

و گفتم :‌« اين هم آخرين شکلات براي صندوق کوچکت » .

يادش رفته بود که صندوقي دارد براي شکلاتهايش . هر دو را خورد و خنديدم .
ميدانستم دوستي من « تا» ندارد .ميدانستم دوستي او « تا » دارد .
مثل هميشه .
خوب شد همه شکلاتهايم را خوردم . اما او هيچ کدامشان را نخورد .

حالا با يک صندوق پر از شکلات چه خواهد کرد ؟! ...

آری کلاس ها وزمان های اثر بخش با برخی از همکاران موفق ودانا تمام شد

  اما آنچه باقی مانده خاطرات  خوب وبه یاد ماندنی از نظرات وتفکرات ارزشمند آنان است

شعری از پروین اعتصامی

محتسب  مستی به ره دید و  گریبانش  گرفت

                                                           مَست گفت: ای دوست این پیراهن است افسار نیست!

 

گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی

                                                          گفت:  جرم  راه  رفتن  نیست  ره  هموار  نیست!

 

گفت:  میباید  تو  را  تا    خانه    قاضی  برم

                                                          گفت: رو صبح آی  قاضی  نیمه شب بیدار نیست!

 

گفت: نزدیک است والی را سرای آنجا شویم

                                                           گفت:  والی  از  کجا   در  خانه  خُمار   نیست!

 

گفت: تا  داروغه  را گویم د ر مسجد  بخواب

                                                          گفت:  مسجد   خوابگاه  مردم   بد  کار  نیست! 

 

گفت: دیناری  بده  پنهان و خود  را وارهان 

                                                         گفت:  کار   شرع  کار  درهم  و  دینار  نیست!

 

گفت: از  بهر غرامت  جامه ات  بیرون  کنم

                                                        گفت:  پوسیدست ، جز نقشی زپود و تار نیست!

 

گفت: آگه  نیستی  کز  سر  در افتادت  کلاه

                                                       گفت: در  سر  عقل  باید  بی  کلاهی عار  نیست!

 

گفت: می بسیار خوردی زان چنین بیخود شدی

                                                       گفت: ای  بیهوده گو، حرف  کم و بسیار  نیست!

 

 

 

                              گفت:  باید  حد  زند  هشیار مردم  مست را

                           

                       

                               گفت: هشیاری بیار اینجا کسی هشیار نیست!

یک سوال وجواب طولانی

كودكي كنجكاو مي پرسد:
ايها الناس ، عشق يعني چه؟
دختري گفت: اولش رويا
آخرش بازي است و بازيچه
مادرش گفت: عشق يعني رنج
پينه و ز خم و تاول كف دست
پدرش گفت: بچه ساكت باش
بي ادب ، اين به تو نيامده است
رهروي گفت: كوچه اي بن بست
سالكي گفت: راه پر خم و پيچ
در كلاس سخن معلم گفت:
عين و شين است و قاف ، ديگر هيچ
دلبري گفت: شوخي لوسي است
تاجري گفت : عشق كيلو چند؟
مفلسي گفت: عشق، پركردن
شكم خالي زن و فرزند
شاعري گفت: يك كمي احساس
مثل احساس گل به پروانه
عاشقي گفت: خانمان سوز است
بار سنگين عشق بر شانه
شيخ گفتا: گناه بي بخشش
واعظي گفت : واژه بي معناست
زاهدي گفت: طوق شيطان است
محتسب گفت: منكر عظما است
قاضي شهر عشق فرمود
حد هشتاد تازيانه به پشت
جاهلي گفت: عشق را عشق است
پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت
رهگذر گفت: طبل تو خالي است
يعني آواز آن ز دور خوشست
ديگري گفت: از آن بپرهيزيد
يعني از دور كن بر آتش دست
چون كه بالا گرفت بحث و جدل
بين آن قيل و قال من ديدم
طفل معصوم با خودش مي گفت:
من فقط يك سوال پرسيدم !

با تشکر از خانم عباسیان (دانشجوی گگرامی بابت رسال این مطلب)

یه جمله ویه عامه حرف

برای بعضی دردها نه می توان گریـه کَرد نه می توان فریـاد زد

فقط می توان نگـاه کَرد و بی صدا شکست

انتخاب ومعلم ساده  

درود بر معلم  ساده ودانا

ستایشگرتم