نمی شود که نمی شود

گاهی می گویند گذشت زمان فراموش می شوند کسانی که بودن و الان نیستند اما شاید مانند مسکن و تاثیر قرص استامینوفن بر تسکین یک درد نااعلاج

ولی نمی شود فراموش کرد

ولی یه چیز را خوب می دانم این سکوت دردش از سکوت دوران حیاط کمتر است کاش ان زمان به فکر درک سکوتت بودم

امامزاده و دعا برای تو

پدرم امروز میرم امامزاده

شاید بتوانم برایت دعایی بکنم تا شاید مشمول دعایت شوم

وقتی نیستی چه میشه کرد

تو با سکوتت زندگی کردی و نا گفته زیاد داشتی

من با نگاه کردن به جهره ی بی جانت ساعت ها حرف می زنم

جای تمام نگفته هایت حرف می زنم

اما نه به مانند قبل با اونهایی که بودن و نبودن

با احترام امانتی  های تو

🌸 دعایم کن 

می دانم نمی آیی اما دلم نمی‌پذیرد پس بیا

بیـا که بی تـو

    گلویـم پر از بـغض،

           چشـمم پراز اشـک،

            دلـم پـر از درد 

       و جـانم پر از آتـش اسـت.

 

و سنگینی سرم که نشان از درد درونم دارد آزارم می دهد

در ایام بی تو بودنم،

همیشه تاریکی و ظلمت وطنم بوده، درد و آه پدرم و غم و اندوه بی معرفتان اطرافت

همچون نهالی کوچک بودم که 

با سرانگشتان نوازشگر باران اشک روییدم و با گریه های اندوه بار ناله سیراب شدم.

در خاک حاصلخیز درد ریشه بستم، 

با رنج رشد کردم و در انتظار دیدنت در خواب خویش، قد کشیدم.

بی تو،

تنهایی خانه دلم بوده، انزوا بسترم و بی کسی آغوش آرامش بخشم.

در سرمای نبودنت یخ زدم،

می دانم. نمی آیی 

اما راضی ام به همون آمدن های شبانه ات 

چرا گفتی برو

خوب به یاد دارم آخرین حرف هایت را.

مرا آرام صـدا زدی و توصیه هایت را در گوشم زمزمه کردی

 و من کلما تت را قطـره قطـره می نوشـیدم و می چشـیدم

 امّا در کامـم احساس نمی کردم چون

 به رفـتنت باور نداشـتم.

مهـربانم،

تو سـخن میگفتی 

و من هـای هـای گریه را در درون خویش می شنیدم.

تو سخن میگفتی و

من عـقده ای را که همه دردهای عالم را در خود گره زده بود، در سر راه نفسـم حس میکردم.

تو سخن میگفتی

و من صدای باران هایی را که در درونم به یکباره باریدن گرفته بودند می شنیدم.

تو سخن میگفتی

و من همچون شمـع در آتش درون خویش قطره قطره می گداختم و می مردم.

تو سخن میگفتی

 و من در خود فرو می شـکستم.

چرا گفتی برو 

گفتی برم 

دلت از چه به درد آمده بود که نگفتی 

می دانی گفتی برو و من....... 

وقتی که رفتی

وقتی تو رفتی

 

در حیاط بیمارستان من تنها 

یکباره فرو ریختم، ضجه زده و افتادم.

در حالتی نیمه هشیار،

صدایی گفت: به هوش می آید؟!

 

و من میشنیدم و نمی شنیدم.

در درون مینالیدم.

حضور سنگین بیداری را همراه با دردی در سینه ام حس میکردم.

 دستانم بی حس شده بودند.

 

کسی نزدیکم شده بود

 

 

نبود ولی بود 

بلند شدم دیگر نفهمیدم چی شد 

 

فقط می دانم احساسم از بدن خارج شد 

نمی آیم

تصویرت را در روبرویم قرار داده ام و. سهم تو از سفره ام هر هفته محفوظ است و دیدارت رارمی گذارم به همان لحطه های کوتاهی که می آیی و نمیدانم نیستی و چقدر خوشحالم که با دیدنت فراموش می کنم نیستی 

می آیی و نمیدانم کجا

سلام به تو

بازم سلام به خودت

و اغاز می کنم با نام خودت

به نام پدر

یکی از دوستان تعریف می کرد پدر بر اساس اعمالش می تواند به خانه خودش سر بزند

یقین دارم اعمالت آنقدر سبک است و نزد خدا جایگاه داری که بتونی زیاد زیاد به خانه سر بزنی

ولی نمی دانم کدام خانه می آیی

خیلی دوست دارم زمانی هم به خانه‌مان سر بزنی شاید عطر دعاهای منو کمک کنه و آرامم کنه

بیا گدر جان

دعایت را از من نگیر و به خانه من سر بزن

این خانه شدید نفس و عطر تو را کم دارد 

جعل روزاست که  رفته

چهل روز است که رفته ای

و خدا رو شاکرم که هست و آنقدر دلگرمم که حس نبودنت را کمرنگ کرده

خدا رو شاکرم که هنوز وجود دارد فردی که در هر شرایطی آرامت کند

خدایا ازت مننونم

داغ رفتنت

رفتنت چنان داغی بر دلم نشاند که هیچ آمدنی جبرانش نمیکند
مانند کشتی بی ناخداشدم نمیدانم کجا برم چه جوری برم
حس بدی حس بی پدر شدن

برایم دعا کن پدرم