درسی ازکودکان
ک روز یک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مىکرد
نگاه مىکرد.
ناگهان متوجه چند تار موى سفید در بین موهاى مادرش شد.
از مادرش پرسید: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟
مادرش گفت: هر وقت تو یک کار بد مىکنى و باعث ناراحتى من مىشوی، یکى از موهایم
سفید مىشود.
دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهمیدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفید شده!
صداقت
به زندگی هر طور نگاه کنی زیباست
صداقت اولین بخش از کتاب عشقه
داستانی از جنس صداقت
جوان صحرا نشینی، سرگردان در صحرا می رفت تا این كه خود را در كنار چاهی یافت. دختری بسیار زيبا چون قرص ماه، از آن، آب می كشید.
به او نزدیك شد و گفت:« دیوانه وار عاشق تو هستم!»
دختر جوان پاسخ داد:« كنار چشمه، زن دیگری هم هست، چنان زیباست كه من حتی لایق خدمتكاری او هم نیستم.»
جوان روی برگرداند، كسی نبود.
پس
دخترك ندا سر داد :« صداقت چه زیباست و دروغ چه زشت! می گویی واله و شیدای
منی اما همین بس كه از زن دیگری با تو سخن گویم تا روی از من برگردانی!»

نیمایوشیج در جشن یک سالگی فرزندش به او گفت عزیزم یک بهار ویک تابستان ویک باییز ویک زمستان را دیدی از این پس همه چیز تکراری است بس بخند..