داستانی از جنس صداقت
در مورد این داستان افراد زیادی را بیان نموده اند از بادشاه گرفته تا .........اما درک مفهومش بد نیست
جوان صحرا نشینی، سرگردان در صحرا می رفت تا این كه خود را در كنار چاهی یافت. دختری بسیار زيبا چون قرص ماه، از آن، آب می كشید.
به او نزدیك شد و گفت:« دیوانه وار عاشق تو هستم!»
دختر جوان پاسخ داد:« كنار چشمه، زن دیگری هم هست، چنان زیباست كه من حتی لایق خدمتكاری او هم نیستم.»
جوان روی برگرداند، كسی نبود.
پس
دخترك ندا سر داد :« صداقت چه زیباست و دروغ چه زشت! می گویی واله و شیدای
منی اما همین بس كه از زن دیگری با تو سخن گویم تا روی از من برگردانی!»
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۲ ساعت توسط حسین
|
نیمایوشیج در جشن یک سالگی فرزندش به او گفت عزیزم یک بهار ویک تابستان ویک باییز ویک زمستان را دیدی از این پس همه چیز تکراری است بس بخند..