شهر كه چراغاني مي شود،طاق نصرتها كه سقف آسمان را برايم كوتاه تر مي كند،سيني

شربت كه ناگهان جلوي پايم سبز مي شود،تازه يادم مي افتد كه تو نيستي...يادم مي افتد كه

 پشت تبسم چشم هايم،باران غريبي آماده ي فرو ريختن كمين كرده واين  نگاه پر از نگراني

آسماني،سال هاست به اين جاده اي كه گويا نهايتي نداردخيره مانده است.دوباره دلم پر از

 گلايه هاي بغض آلود مي شود،وقتي مي دانم تو مي آيي و ميان این كوچه ها كه به نام تو

 آذين بندي شده اند،قدم مي زني وباز چشم هاي كم نور از گناه مرا فخر ديدن تو نصيب نمي

 گردد،آن باران غريب بيشتر غريبي مي كند..