چه که بودیم از آسمان باران می آمد بزرگ که شدیم از چشمهایمان...! بچه که بودیم دل درد ها را با هزار ناله میگفتیم همه میفهمیدند! بزرگ شدیم درد دل را به صد زبان هم بگوییم هیچ کس نمی فهمد... بچه که بودیم بستنیمان را گاز میزدند قیامت به پا می کردیم!! چه بیهوده بزرگ شدیم...روحمان را گاز می زنند میخندیم... بچه که بودیم همه را 10 تا دوست داشتیم بزرگ که شدیم یکی را دوست نداریم و دیگری را تا سر حد مرگ دوستش داریم...! بچه که بودیم چیزی جز شادی نبود بزرگ که شدیم تنها چیزی که نیست شادی است...! خدایا نمیشود دوباره مارا بچه کنی؟!!
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۲ ساعت توسط حسین
|
نیمایوشیج در جشن یک سالگی فرزندش به او گفت عزیزم یک بهار ویک تابستان ویک باییز ویک زمستان را دیدی از این پس همه چیز تکراری است بس بخند..