درس های عاشورا
1-سوئ پیشینه :اولین درس عاشورا این است که کسی که توبه می کند ویا تاوان اشتباهش را می دهد باید به مانند فردی که اشتباه نکرده به او نگاه کرد .حر اشتباه کرده بود خدما امام رسید امام از گناهش گذشت و..............
2-آزادگی ن :عاشورا، نماد آزادگی است و حضرت سیدالشهدا علیه السلام سرور آزادگان. همو
که در پاسخ کسانی که بیعت با یزید را از ایشان میخواستند تا در امان
بماند، میفرمود:
آگاه باشید! ناپاک زاده فرزند ناپاک زاده، مرا میان دو
چیز مجبور کرده است: بین مرگ و ذلت، ولی هیهات که ما ذلت و خواری را
بپذیریم. خداوند پذیرش ذلت را بر ما و بر پیامبر و مؤمنان روا نداشته است و
دامنهای پاک و دارای اصالت و شرف و خاندان دارای همت والا و عزّت نفس ما
هرگز اجازه نمیدهد اطاعت فرومایگان را بر مرگ شرافتمندانه ترجیح دهیم عاشورا به ما یاد داد باید آزاده باشیم یعنی مقابله در میدان نبرد باشد نه آتش زدن خیمه ها وظلم به کودکان
3-خرید وفروش نبودن انسانیت ومردانگی : علمد ار کربلا زمانی که خواستند او را از مبارزه منصرف کنند بار ها با زبان وعمل از عقیده اش دفاع کرد وبر عهد اخوت وبرادری ووفادری ومردانگی خود باقی ماند .
4-مدعیان مسلمانی :مدعیان مسلمانى بسیارند امّا در صحنه امتحان است که مؤمنان صادق و مدّعیان دروغین و منافق شناخته میشوند. آنان که در جبهه نبرد حقّ و باطل، به هر بهانهاى امام حقّ را یارى نکنند و خود را کنار بکشند و به گوشه عافیت و راحت بخزند، مردودشدگان این امتحانند، هر چند سابقه درخشان ایمانى و انقلابى داشته باشند. (الناس عبید الدنیا و الدین لعق على السنتهم و اذا محصوا بالبلا قل الدیانون)
آب را گِل نکُنید
آب را گِل نکُنید
شاید از دور علمدارِ حسین
مشکِ طفلان بر دوش
زخم و خون بر اندام
می رِسَد تا که از این آب روان
پُر کُنَد مشکِ تهی
بِبَرَد جرعهیِ آبی برساند به حرم
تا علی اصغرِ بی شیرِ رباب
نَفَسَش تازه شَوَد
و بخوابد آرام
آب را گِل نکُنید
که عزیزانِ حسین
همگی خیره به راهاند که ساقی آید
و به انگشتِ کَرَم
گره کورِ عطش بگشاید
آب را گِل نکُنید
که در این نزدیکی
عابدی تشنه لب و بیمار است
در تب و گریه اسیر
عمهاش این دو، سه شب
تا سحر بیدار است
آب را گِل نکُنید
که بُوَد مهریه مادرشان
نه همین آب
که هر جایِ دگر رودی و نهری جاری است
مهر زهرای بتول است.
از این است که من میگویم:
آب را گل نکنید
آب را گل نکنید
آب را گل نکنید . . .
من مثال های مرتبط امروزی را ننوشتم تا آنها را شما بنویسید
نیمایوشیج در جشن یک سالگی فرزندش به او گفت عزیزم یک بهار ویک تابستان ویک باییز ویک زمستان را دیدی از این پس همه چیز تکراری است بس بخند..