آمدم
من آمدم آن روزی
که پیغامی به صد اندوه می گوید
می خواهی مرا بینی !
دلت از درد آکنده است می دانم !
واز زخم عجیبی ، گشته مالامال می فهمم !
وتو هرگزنمی خواهی ببینی باز دوباره اورا
صدایم روحبخش زندانست
دلت پر خون
چشات پر اشک وغم
سینه ات مالامال از رنج ونامذردی
بخوان یک دم خدا را ودر
سایه آن به روز هایی نگاه کن که همه ازشاد مانیت خوشحالند !
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۲ ساعت توسط حسین
|
نیمایوشیج در جشن یک سالگی فرزندش به او گفت عزیزم یک بهار ویک تابستان ویک باییز ویک زمستان را دیدی از این پس همه چیز تکراری است بس بخند..