خاطره
امروز رفتم وضو گرفتم موقع بیرون آمدن شیر را نبستم به یاد ان زمان هایی که وقتی او شیر را نمی بست خودم می بستم و با افتخار بهش نگاه می کردم
+ نوشته شده در جمعه سوم اردیبهشت ۱۴۰۰ ساعت توسط حسین
|
نیمایوشیج در جشن یک سالگی فرزندش به او گفت عزیزم یک بهار ویک تابستان ویک باییز ویک زمستان را دیدی از این پس همه چیز تکراری است بس بخند..