خاطره 2
سر مزار تنها بودم که یادم آمد اگر بی خبر کسی ماری انجام بده بهش می گیم نامرد
با اشک بهش گفتم تو رو من نمیتونم نامرد صدا کنم اما چرا بی خبر
چرا نگفتی
چرا آن زمان که دستت را روی لبام گذاشتم انگشتانت را تکان ندادی
چرا حرفی نزدی
لا اقل می گفتی تا چند تا سوالم را ازت بپرسم
حالا من با این سوال های بی پاسخ چکار کنم
از کی بپرسم؟
از آنان که خیالشان نیست
یا از کسانی که هنوز نمی فهمند
این رسمش نبود
+ نوشته شده در جمعه سوم اردیبهشت ۱۴۰۰ ساعت توسط حسین
|
نیمایوشیج در جشن یک سالگی فرزندش به او گفت عزیزم یک بهار ویک تابستان ویک باییز ویک زمستان را دیدی از این پس همه چیز تکراری است بس بخند..