از گنبد آمدیم

بهش گفتم بریم یه دور بزنیم گفت حال ندارم گفتم میخوام چیزی بهت نشان بدم

آمد و رفتیم از کیفم وسیله ای بهش نشان دادم گفت بذار باشه واسه خودت

گفتم نمیخوام

 

گفت بده به........

 

رفتم دادم

وفتی بهش گفتم گفت زیاد بهش سر بزن و

و من هم اینکارو میکنم

 

 

اما هنوز بهش نگفتم بابام رفت

 

 

 

.....