خاطره 2
از گنبد آمدیم
بهش گفتم بریم یه دور بزنیم گفت حال ندارم گفتم میخوام چیزی بهت نشان بدم
آمد و رفتیم از کیفم وسیله ای بهش نشان دادم گفت بذار باشه واسه خودت
گفتم نمیخوام
گفت بده به........
رفتم دادم
وفتی بهش گفتم گفت زیاد بهش سر بزن و
و من هم اینکارو میکنم
اما هنوز بهش نگفتم بابام رفت
.....
+ نوشته شده در جمعه سوم اردیبهشت ۱۴۰۰ ساعت توسط حسین
|
نیمایوشیج در جشن یک سالگی فرزندش به او گفت عزیزم یک بهار ویک تابستان ویک باییز ویک زمستان را دیدی از این پس همه چیز تکراری است بس بخند..