آمروز صبح یکبار دیگر دورکعت نماز هدیه برایت خواندم

پدرم

دو بار آمدی و نتونستم سوالم را بپرسم 

 

بیا و فرصت بده 

راستي 

دیروز رفتم خونه ای که هنوز عطر نفس تو در آن جاری بود 

 

پدر چقدر حضورت سنگین بود و قوت قلب 

 

نمیشه فقط بک لحطه دیگر روبرویت بشینم و به صورت قشنگت نگاه کنم؟ 

 

پدرم 

هیچ گاه تو را بابا صدا نزدم میخوام یکبار بگویم بابا و بعد در کنارت آرام بگیرم 

 

کاش می فهمیدم 

 

کاش می دانستم 

 

 

آنو قت نگاهم هم به چشمانت متفاوت می شد