سومین نمازم برایت
آمروز صبح یکبار دیگر دورکعت نماز هدیه برایت خواندم
پدرم
دو بار آمدی و نتونستم سوالم را بپرسم
بیا و فرصت بده
راستي
دیروز رفتم خونه ای که هنوز عطر نفس تو در آن جاری بود
پدر چقدر حضورت سنگین بود و قوت قلب
نمیشه فقط بک لحطه دیگر روبرویت بشینم و به صورت قشنگت نگاه کنم؟
پدرم
هیچ گاه تو را بابا صدا نزدم میخوام یکبار بگویم بابا و بعد در کنارت آرام بگیرم
کاش می فهمیدم
کاش می دانستم
آنو قت نگاهم هم به چشمانت متفاوت می شد
+ نوشته شده در دوشنبه ششم اردیبهشت ۱۴۰۰ ساعت توسط حسین
|
نیمایوشیج در جشن یک سالگی فرزندش به او گفت عزیزم یک بهار ویک تابستان ویک باییز ویک زمستان را دیدی از این پس همه چیز تکراری است بس بخند..