سلام بر تو

آنروز صبح به عکسهای تو نگاه می کردم چقدر مظلوم بودی

چقدر سکوت آن روز هات امذوز های مرا پر تلاطم کرده

جانم به فدای آن اشکهای مظلومانه ات

جانم به فدای آن حرفهای نگفته ات

یاد آن سر تکان دادن هایت می افتم که احساسش را با من شریک می شدی اما حرفش را نمی گفتی

یاد آن روز افتادم که دعایم مردی در حالی که نتونستم ماری برایت کنم

چرا این موقع و این جوری رفتی تا شرمندگی من بیشتر از قبل شود

دلم نمی خواهد بروم. دفترچه بیمه ات را باطل کنم آنروز میرم اگر بشود و تمدیدیش کنم

چطور از گواهی فوت را نگاه کنم در حالی که همش قصور من در آن موج می زند

پدر جان

هر چند انسان فراموشکار است اما درک لجطه های بدون تو سنگین ترین درک عالم برای من است

فراموشت نمیکنم

 

چون

 

بر باور قلبی خودم ایستاده ام

 

 

چون دعایتهذیت نیاز شب و روز من است