حجامت بدون تو
پدرم
امروز رفتم حجامت
اشک از چشمانم سرازیر است سه بار آمدی بریم و زنگ. زدم گفت زمان مناسب نیست
همسر جانت را پیاده مردم رفت داخل و من تو ماشین ف ط به مظلومیت تو اشک ریختم
آمده ام خانه اما اشکم نمی ایستد
چرا این مو قع چرا این قدر بی خبر
مرگ حق است و سر تعظیم بر مشیت الهی تنها چاره کار
اما مرگی که سوالات لازمه را گاسخ نگرفته ام ظلم در حق من است
+ نوشته شده در جمعه دهم اردیبهشت ۱۴۰۰ ساعت توسط حسین
|
نیمایوشیج در جشن یک سالگی فرزندش به او گفت عزیزم یک بهار ویک تابستان ویک باییز ویک زمستان را دیدی از این پس همه چیز تکراری است بس بخند..