قدر و تنهایی من
شب قدر و ه است و شب قدرجای خالی پدرم را دوباره احساس میکنیم ...
شب قدر بوی حلوایی خیرات یاد آدم های رفته ... شب قدر ثانیه هایم بوی دلگرفتگی میدهد ...
چه مهمان بی دردسری هستی الان تو پدر
نه به دستی ظرفی را آلوده میکنی
و نه دری را باز میگذاری ...
و نه نگران ریختن چایت روی فرش هستن.....
نه شیر آبی را باز میگذاری...
نه سر پول با این و اون دعوا داری.....
مثل هنیشه ساکتی و در درون خودت
اینجا هم چقدررررررررررر تنها بودی
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۴۰۰ ساعت توسط حسین
|
نیمایوشیج در جشن یک سالگی فرزندش به او گفت عزیزم یک بهار ویک تابستان ویک باییز ویک زمستان را دیدی از این پس همه چیز تکراری است بس بخند..