رفتم ببینمش بغض نذاشت
چقدر نبودنت سنگین است پدر
رفتم ذوق کنم با اشک برگشتم و تو راه فقط خدا نی داند بهرمن چه گذشت
پ مثل پدر
همانکه نبودنش
مرگ غرورمان را رقم زده
و جای خالی اش
اندوه بار بر سرمان هورا می کشد
کاش این شب قدر هم پدر داشتیم
و می دانستیم قدری دیگر او وجود ندارد تا آرامشان را در این شب از او می طلبیدیم
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۴۰۰ ساعت توسط حسین
|
نیمایوشیج در جشن یک سالگی فرزندش به او گفت عزیزم یک بهار ویک تابستان ویک باییز ویک زمستان را دیدی از این پس همه چیز تکراری است بس بخند..