کوه رنج بودی ای پدر
بس بگرديد و بگردد روزگار
دل به دنيا درنبندد هوشيار
اي که دستت مي رسد کاري بکن
پيش از آن کز تو نيايد هيچ کار
اينکه در شهنامه هاآورده اند
رستم و رويينه تن اسفنديار
تا بدانند اين خداوندان ملک
کز بسي خلقست دنيا يادگار
اينهمه رفتند و ماي شوخ چشم
هيچ نگرفتيم از ايشان اعتبار
****
اي که وقتي نطفه بودي بي خبر
وقت ديگر طفل بودي شيرخوار
مدتي بالا گرفتي تا بلوغ
سرو بالايي شدي سيمين عذار
همچنين تا مرد نام آور شدي
فارس ميدان و صيد و کارزار
آنچه ديدي بر قرار خود نماند
وينچه بيني هم نماند بر قرار
دير و زود اين شکل و شخص نازنين
خاک خواهد بودن و خاکش غبار
😢پدر رفت و حالا پیدا کن کسی را که بی منت مشتاق دیدارت بود 😢😢😢😢😢😢
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۰ ساعت توسط حسین
|
نیمایوشیج در جشن یک سالگی فرزندش به او گفت عزیزم یک بهار ویک تابستان ویک باییز ویک زمستان را دیدی از این پس همه چیز تکراری است بس بخند..