می آیی و نمیدانم کجا
سلام به تو
بازم سلام به خودت
و اغاز می کنم با نام خودت
به نام پدر
یکی از دوستان تعریف می کرد پدر بر اساس اعمالش می تواند به خانه خودش سر بزند
یقین دارم اعمالت آنقدر سبک است و نزد خدا جایگاه داری که بتونی زیاد زیاد به خانه سر بزنی
ولی نمی دانم کدام خانه می آیی
خیلی دوست دارم زمانی هم به خانهمان سر بزنی شاید عطر دعاهای منو کمک کنه و آرامم کنه
بیا گدر جان
دعایت را از من نگیر و به خانه من سر بزن
این خانه شدید نفس و عطر تو را کم دارد
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد ۱۴۰۰ ساعت توسط حسین
|
نیمایوشیج در جشن یک سالگی فرزندش به او گفت عزیزم یک بهار ویک تابستان ویک باییز ویک زمستان را دیدی از این پس همه چیز تکراری است بس بخند..