وقتی تو رفتی

 

در حیاط بیمارستان من تنها 

یکباره فرو ریختم، ضجه زده و افتادم.

در حالتی نیمه هشیار،

صدایی گفت: به هوش می آید؟!

 

و من میشنیدم و نمی شنیدم.

در درون مینالیدم.

حضور سنگین بیداری را همراه با دردی در سینه ام حس میکردم.

 دستانم بی حس شده بودند.

 

کسی نزدیکم شده بود

 

 

نبود ولی بود 

بلند شدم دیگر نفهمیدم چی شد 

 

فقط می دانم احساسم از بدن خارج شد