وقتی که رفتی
وقتی تو رفتی
در حیاط بیمارستان من تنها
یکباره فرو ریختم، ضجه زده و افتادم.
در حالتی نیمه هشیار،
صدایی گفت: به هوش می آید؟!
و من میشنیدم و نمی شنیدم.
در درون مینالیدم.
حضور سنگین بیداری را همراه با دردی در سینه ام حس میکردم.
دستانم بی حس شده بودند.
کسی نزدیکم شده بود
نبود ولی بود
بلند شدم دیگر نفهمیدم چی شد
فقط می دانم احساسم از بدن خارج شد
+ نوشته شده در جمعه هفتم خرداد ۱۴۰۰ ساعت توسط حسین
|
نیمایوشیج در جشن یک سالگی فرزندش به او گفت عزیزم یک بهار ویک تابستان ویک باییز ویک زمستان را دیدی از این پس همه چیز تکراری است بس بخند..