چرا گفتی برو
خوب به یاد دارم آخرین حرف هایت را.
مرا آرام صـدا زدی و توصیه هایت را در گوشم زمزمه کردی
و من کلما تت را قطـره قطـره می نوشـیدم و می چشـیدم
امّا در کامـم احساس نمی کردم چون
به رفـتنت باور نداشـتم.
مهـربانم،
تو سـخن میگفتی
و من هـای هـای گریه را در درون خویش می شنیدم.
تو سخن میگفتی و
من عـقده ای را که همه دردهای عالم را در خود گره زده بود، در سر راه نفسـم حس میکردم.
تو سخن میگفتی
و من صدای باران هایی را که در درونم به یکباره باریدن گرفته بودند می شنیدم.
تو سخن میگفتی
و من همچون شمـع در آتش درون خویش قطره قطره می گداختم و می مردم.
تو سخن میگفتی
و من در خود فرو می شـکستم.
چرا گفتی برو
گفتی برم
دلت از چه به درد آمده بود که نگفتی
می دانی گفتی برو و من.......
+ نوشته شده در جمعه هفتم خرداد ۱۴۰۰ ساعت توسط حسین
|
نیمایوشیج در جشن یک سالگی فرزندش به او گفت عزیزم یک بهار ویک تابستان ویک باییز ویک زمستان را دیدی از این پس همه چیز تکراری است بس بخند..