خوب به یاد دارم آخرین حرف هایت را.

مرا آرام صـدا زدی و توصیه هایت را در گوشم زمزمه کردی

 و من کلما تت را قطـره قطـره می نوشـیدم و می چشـیدم

 امّا در کامـم احساس نمی کردم چون

 به رفـتنت باور نداشـتم.

مهـربانم،

تو سـخن میگفتی 

و من هـای هـای گریه را در درون خویش می شنیدم.

تو سخن میگفتی و

من عـقده ای را که همه دردهای عالم را در خود گره زده بود، در سر راه نفسـم حس میکردم.

تو سخن میگفتی

و من صدای باران هایی را که در درونم به یکباره باریدن گرفته بودند می شنیدم.

تو سخن میگفتی

و من همچون شمـع در آتش درون خویش قطره قطره می گداختم و می مردم.

تو سخن میگفتی

 و من در خود فرو می شـکستم.

چرا گفتی برو 

گفتی برم 

دلت از چه به درد آمده بود که نگفتی 

می دانی گفتی برو و من.......