در ایام بی تو بودنم،
همیشه تاریکی و ظلمت وطنم بوده، درد و آه پدرم و غم و اندوه بی معرفتان اطرافت
همچون نهالی کوچک بودم که
با سرانگشتان نوازشگر باران اشک روییدم و با گریه های اندوه بار ناله سیراب شدم.
در خاک حاصلخیز درد ریشه بستم،
با رنج رشد کردم و در انتظار دیدنت در خواب خویش، قد کشیدم.
بی تو،
تنهایی خانه دلم بوده، انزوا بسترم و بی کسی آغوش آرامش بخشم.
در سرمای نبودنت یخ زدم،
می دانم. نمی آیی
اما راضی ام به همون آمدن های شبانه ات
+ نوشته شده در جمعه هفتم خرداد ۱۴۰۰ ساعت توسط حسین
|
نیمایوشیج در جشن یک سالگی فرزندش به او گفت عزیزم یک بهار ویک تابستان ویک باییز ویک زمستان را دیدی از این پس همه چیز تکراری است بس بخند..