در ایام بی تو بودنم،

همیشه تاریکی و ظلمت وطنم بوده، درد و آه پدرم و غم و اندوه بی معرفتان اطرافت

همچون نهالی کوچک بودم که 

با سرانگشتان نوازشگر باران اشک روییدم و با گریه های اندوه بار ناله سیراب شدم.

در خاک حاصلخیز درد ریشه بستم، 

با رنج رشد کردم و در انتظار دیدنت در خواب خویش، قد کشیدم.

بی تو،

تنهایی خانه دلم بوده، انزوا بسترم و بی کسی آغوش آرامش بخشم.

در سرمای نبودنت یخ زدم،

می دانم. نمی آیی 

اما راضی ام به همون آمدن های شبانه ات