می دانم نمی آیی اما دلم نمیپذیرد پس بیا
بیـا که بی تـو
گلویـم پر از بـغض،
چشـمم پراز اشـک،
دلـم پـر از درد
و جـانم پر از آتـش اسـت.
و سنگینی سرم که نشان از درد درونم دارد آزارم می دهد
+ نوشته شده در جمعه هفتم خرداد ۱۴۰۰ ساعت توسط حسین
|
نیمایوشیج در جشن یک سالگی فرزندش به او گفت عزیزم یک بهار ویک تابستان ویک باییز ویک زمستان را دیدی از این پس همه چیز تکراری است بس بخند..