سال نو مبارک
شادی همه ی دوستان آرزوی قلبی من است
شادی همه ی دوستان آرزوی قلبی من است
| این مطلب رو از یکی از وب لاگ ها دیدم چون واقعیت است گفتم حیف است بیان نشود |
|
خلال شکستهای ایران از روسیه در جنگهای زمان فتحعلی شاه چنین سوالی در اذهان هوشیاران ایرانی از جمله عباس میرزا نایب السلطنه ایجاد شد که عامل عامل عقب ماندگی ایران و پیشروی فرنگ در چیست؟ برای کشف جواب این سوال و هچنین فراگیری پیشرفت ها در مرحله اول جذب مستشاران و سپس فرستادن ایرانیان به فرنگ در دستور کار قرار گرفت.اندیشمندانی چون سید جمال الدین اسد آبادی همواره در این فکر بودند که عامل این عقب ماندگی را کشف کنند. پس از گذشت کمی قریب 200 سال آگاهی از عقب ماندگی، نگارنده بر این نظر است که هنوز هم که هنوز است بسیاری عوامل این عقب ماندگی را درست کشف نکرده اند.این نوشتار بر آن نیست که ثابت کند علت اصلی عقب ماندگی ما در قرون گذشته عواملی مانند رخت بر بستن فرهنگ علم دوستی ، دقت طلبی و تلاش و غیره بوده است بلکه هدف ایجاد سوالی جدید است.این سوال بر این فرض قرار دارد که عوامل عقب ماندگی ما در قرون گذشته لا اقل در ذهن اندیشمندان به درستی نقش بسته و حال سوال جدید باید این باشد که : علت کندی پیشرفت ایران در چیست؟چرا ما که بر فرض علل عقب ماندگی را کشف کرده ایم ، نباید دارای بالاترین رشد و توسعه همه جانبه (نه فقط رشد و توسعه اقتصادی که تنها یک عامل بهبود زندگی است ) باشیم؟ ممکن است فرضیات فراوانی جهت پاسخ به این سوال مطرح باشد اما این نوشتار در پی نشان دادن پایه های نظری برای این فرضیه است که : در حال حاضر علی رغم تمامی ادعاهای واهی استادان دانشگاه، عامل اصلی کندی رشد ایران استادان دانشگاه هستند. پی ریزی این فرضیه از آنجا آغاز می شود که مسائل و مشکلات در جامعه امروز ایران برای همگان آشکار است حال این سوال مطرح می شود که آیا این مسائل قابل حل هستند؟آیا حل شدن آنها در مکانهای دیگر دلیلی آشکار برای حل آنها در تمام مکانهای دیگر نیست؟با مثبت بودن جواب این سوال به اینجا می رسیم که چه کسانی باید علل پیدایش مشکلات آشکار تر از روز را که تمام مردم بر انها واقفند را کشف کرده و سپس برای حل آن راه حل ارائه دهند؟آیا به جز این می رسیم که عالمان هر مشکل می بایست این وظیفه را بر عهده گرفته و حل کنند؟آیا استادان دانشگاه در این امر وظیفه اصلی را بر عهده ندارند؟ با مطرح شدن چنین سوالاتی استادان و افراد دیگر جامعه که در اکثر اوقات تحت تاثیر آنها قرار دارند( یعنی دانشجویان و بر خی از مردم ) فورا استادان را از این کوتاهی رهانیده و مشکل را به گردن عواملی دیگر می اندازند.عواملی مانند این که به حرف ما گوش نمی دهند.ما را در بازی اداره کشور راه نمی دهند و نظر ما را نمی خواهند. با توجه به اینکه نگارنده در برترین دانشگاههای کشور به تدریس مشغول است و از نزدیک با سطح سواد ، رفتار و نگرش استادن محترم در حال زندگی روزمره است ، با معرفی نکات زیر در پی نشان دادن این امر است که اولا بهانه های فوق لااقل برای اکثر استادان جز گرفتن چهره فهمیده بودن و روشنفکر بودن و طلبکار نشان دادن خود چیز دیگری نیست و مردم و دانشجویان از همه جا بی خبر نیز به اشتباه این شانه خالی کردن را آویزه گوش خود نموده اند.از آنجا که توانایی حل مسئله و توسعه علمی استادان در نحوه تحقیقات و پایان نامه ها نمود پیدا می کند ، نکات زیر نشان می دهد که در صورتی که بهانه های بالا مثل گوش ندادن به حرف استادان و دور کردن آنها از اداره امور نیز حل شود باز هم دردی دوا نخواهد شد چرا که با عرض معذرت مشکل در بی سوادی استادان پر مدعا است. الف ) سطح توانایی تاسف آمیز در تولید علم و پژوهشهای کاربردی و نظری با عرض تاسف حتی استادان دانشگاههای پر اسم و رسم به دلالیلی همون چند شغله بودن ، مشکلات زندگی و شخصی کمتر در پی تولید علم و مقالات کاربردی بوده و برای همین روشهای آن را نیز کمتر فراگرفته اند.فاجعه آنجا نمود بیشتری پیدا می کند که بسیاری از این اساتید خصوصا در رشته های علم انسانی و سپس مهندسی توانایی استفاده علمی از اینترنت و بانکهای اطلاعاتی علمی را نیز ندارند.نگارنده می تواند با قطعیت بگوید اگر ما بسیاری از این استادان دانشگاههای مشهور و غیر مشهور کشور را چندین روز در اتاقی در بسته و بدون ارتباط با دیگران به همراه کتابهای دلخواه و اینترنت آزاد بگذاریم دریغ از نوشتن حتی یک مقاله علمی و تولید علم. ب ) طمع بی نهایت برای چاپ مقالات – به تلاش دانشجویان به نام و کام استادان مشکل بالا آنجا بیشتر اثبات و پشتیبانی می شود که این استادان با طمع زاید الوصفی در پی چاپ مقاله های بی تلاش و شیرین از پس فشار به دانشجویان در کلاسها می باشند.دانشجویان تحصیلات تکمیلی در دانشگاهها تهران و کشور حتما با این پدیده مواجه هستند که اگر آخر کلاس مقاله ای ندهند و بالای مقاله هم اسم مبارک استاد نباشد نمره خوبی از کلاس نخواهند گرفت.جالب اینجاست که حتما باید اسم مبارک استاد به عنوان نفر اول مقاله چاپ شود چون امتیاز بیشتری برای انها دارد تا زودتر دانشیار و استاد تمام شوند.در اینجا این سوال تاسف بار را باید از این استادان پرسید که آیا این شیوه رشد و افزایش مرتبه و حقوق عین گذاشتن لقمه ای حرام در کف دست نیست؟آیا این استادان انکار می کنند که افزایش حقوق آنها در پس استثمار دانشجویان و در پی تلاش دیگران بوده است؟آیا این راه پیشرفت امری جز دروغ نیست؟ ج ) لقمه ای به نام پایان نامه استادان همواره حرص بی نهایتی برای راهنما شدن در پایان نامه ها دارند.اولین دلیل در این است که راهنمایی و سپس مشاوره پایان نامه ها امتیاز پایه ای آنها را بالا می برد و موجب ارتقاء رتبه آنها می شود.دومین دلیل این است که پایان نامه ها بسان سرازیر شدن پولهای باد آورده ای می شود که برای آنها زحمت خاصی نمی کشند.اگر راهنمایی یک پایان نامه دکتری موجب افزایش 6 میلیون تومانی در درآمد شود چرا باید این لقمه را از دست داد؟درآمدی بی تلاش ولی خوش طعم و گوارا. چنین مزایایی برای پایان نامه ها وضع را به جایی رسانده است که: 1- گاهی در گروههای آموزش بر سر گرفتن پایان نامه ها نزاعهای حیرت انگیزی برپاشده و موجب کدورتهای عمیقی بین استادان می شود. 2- دانشجویان در قبل از اخذ پایان نامه و در مراحل تردید برای انتخاب استاد راهنما و مشاور بسیار مورد تکریم و احترام استادان هستند ولی بعد از قطعی شدن کار ورق کاملا بر می گردد. 3- در صورتی که دانشجویی خطا کرده و با افراد قدرتمند گروه پایان نامه نگیرد در باقی راه حسابش با کرام الکاتبین است.برای همین دانشجویان بسیاری از اوقات با استادانی پایان نامه می گیرند که خالی از سواد ولی حاوی قدرت زیادی در گروه بوده و یا افراد کینه ای تشریف دارند. د ) پرت بودن از فضای روشهای علمی و پژوهشی( مخصوص استاد راهنما ، مشاور و داور) 1- این روش دیگه قدیمی شده یا پیچیده نیست استفاده نکن در بسیاری از موارد دانشجویانی دیده می شوند که استاد راهنما ، مشاور یا داور به آنها فشار می آورد که روش استفاده شده شما قدیمی شده است.گاهی به آنها گفته می شود که روش شما خیلی ساده است و مثلا در سطح کارشناسی ارشد و دکتری نیست بلکه در سطح کارشناسی است. این فاجعه از آنجا نمود پیدا کرده است که این استادان می پندارند برای خوردن لقمه باید حتما لقمه را از پس گردن خورد.ایشان توجه ندارند که سطح دکتری یا کارشناسی ارشد به سطح سوال و کشف و تبیینی است که پایان نامه انجام می دهد و برای همین اگر یک سوال مهم د ارای راه حلی ساده باشد این بهترین حالت است نه مایه شرم ساری.از نظر ایشان حاصل ضرب و تقسیم و حتی آمار توصیفی که دقیق ترین نوع آمار است و یا آمار پارامتریک اولیه قدیمی شده اند و یا دارای پیچیده گی های لازم نیستند !! 2- تمرکز بر غلط گیری املایی دانشجویان پس از اینکه پایان نامه داده شده به استادان را پس می گیرند در بسیاری از موارد با چیزی به جز غلط گیری های املایی و شکلی مواجه نمی شوند.از این نظر استادان ظاهرا نقش علمی خود را در ارتقاء ادبیات فارسی و نوشتاری محدود دیده اند 3- منابع کهنه هستند. مورد حیرت انگیز دیگری که جدیدا در بسیاری از داوری ها و راهنمایی های پایان نامه ها و همچنین داوری مقالات ظاهرا علمی – پژوهشی دیده می شود تاکید بر روی جدید بودن مقاله است.چنین استادانی شاخصه ای مهم به نام مربوط بودن منابع را قربانی جدید بودن آنها می کنند.از نظر آنها هر موضوعی باید دارای ادبیات موضوعی و یا تجربه قبلی بوده باشد و علاوه بر آن نیز تجربه در زمان جدید رخ داده باشد. آنها هیچگاه از خود نپرسیده اند که اگر سوال و مسئله تحقیقی برای اولین بار مطرح شده باشد چه تجربه ای باید برای آن یافت و یا اگر موضوعی بر گرفته از یک موضوع قدیمی در حالت جدید باشد دانشجوی بیچاره از کجا چاره ای برای چنین ایرادی بیابد؟ داوران بی سواد و پر مدعا گاهی به دلایلی مانند باند بازی درون گروهی ، جلوگیری از بیکار ماندن استادانی که کسی طرفشان نمی رود و داوطلب شدن شخصی استادی که در صدد بیکار نماندن یا خودنمایی است داوری پایان نامه ها به کسانی داده می شود که علی رغم ادعای فراوان حتی از ادبیات اولیه تحقیق نیز باخبر نیستند.غالب چنین استادانی به دلیل همزمانی عدم علم در موضوع و ادعای فراوان ، داوری های وحشتناکی از خود بروز داده و از حرف خود نیز ذره ای کوتاه نمی آیند. فاجعه آنجا به فوران می پردازد که استادان راهنما و مشاور نیز به دلیل بی سوادی توانایی تشخیص داوری اشتباه استاد داور را ندارند و بدین ترتیب در نهایت آوار سنگینی بی سوادی و پرمدعایی استادان راهنما ، مشاور و دارو بر سر دانشجوخراب شده و اوست که باید معضلی جدید با نام اجرای یک فرمان اشتباه و غیر علمی را بگیرد. |
معلم به عنوان متخصص آموزش: معلمان بايست دائماً در مورد تدريس مواد درسي و روش آموزش، تصميمگيري كنند. اين تصميمگيري، مبتني است بر تعدادي از عوامل شامل: موضوعات و موادي كه بايد تحت پوشش قرار گيرد، تواناييها و نيازهاي دانشآموزان، و اهداف فراتري كه بايد به آن رسيد.
معلمان، روزانه با چنين سؤالهايي مواجهاند: بهترين راه براي تدريس تفريق به دانشآموزان كلاس دوم چيست؟ چگونه ميتوانم نوشتن خلاق را به دانشآموزان راهنمايي كه هرگز بر مهارتهاي پايهاي نوشتن تسلط نداشتهاند ياد بدهم؟ كدام كتاب را براي تدريس خواندن به آن دسته از دانشآموزان دبيرستاني استفاده كنم كه مهارت خواندنشان در حد كلاس پنجم است اما با قرار گرفتن در ميان دانشآموزان كلاس پنجم مورد اهانت قرار ميگيرند؟ آيا بايد از دانشآموزان بخواهم طرحهاي بعديشان را انفرادي انجام دهند يا گروهي؟ كدام روش براي اين درس بهتر است: سخنراني، بحث، يادگيري اكتشافي، آموزش برنامهاي، ...؟ ابزاري كه تازگي به مدرسه اعطا شدهاند را چگونه ميتوانم در كلاس درسم مورد استفاده قرار دهم؟ معلمان هر هفته صدها تصميم اينچنيني ميگيرند. به علاوه، از آنها انتظار ميرود پاسخ سوالات گوناگون مربوط به رشتهشان را نيز بدانند.
معلم به عنوان انگيزهآفرين: هيچ معلمي به شكل خودكار يا سحرآميز نميتواند يادگيري را در دانشآموز ايجاد كند. دانشآموز بايد فعاليت كند. يكي از مهمترين نقشهايي كه يك معلم ميپذيرد، انگيزهآفريني است. براي دانشآموزان نيمه اشباع شدهي امروزي، فعاليتهاي عادي مدرسه ممكن است جاذبه فوري اندكي داشته باشد. حتي وجود يك آموزش مهيج در هر درس براي ايجاد بشاشيت و حصول علاقه و توجه در دانشآموزان كافي نيست. بسياري از تصميماتي كه معلم ميگيرد بر انگيزه دانشآموز تأثير ميگذارد. به عنوان مثال، معلمي كه روش درجهبندي كردن را به كار ميگيرد، ميتواند دانشآموزان را تحريك كند كه سختتر بكوشند و بالا بيايند. هر ماده كلاسي كه مناسب با علاقه و توانايي ذهني دانشآموز انتخاب شده باشد، ميتواند دانشآموز را براي يادگيري برانگيخته كند. سؤالي كه در مورد تدريس مؤثر در درون انسان پيش ميآيد، اين است: چگونه ميتوانم دانشآموزانم را بهطور فعال، درگير در يادگيري نگهدارم؟ اين چيزيست كه لازم است شما هر روز از خودتان بپرسيد.
معلم به عنوان يك مدير: اغلب معلمان ابتدايي 20 تا 30 درصد از زمان روزانهشان را به تعامل مستقيم با دانشآموزان ميگذرانند (روزنشين[2]، 1979). بسياري از زمان باقيمانده، به اشكال مختلف صرف مديريت ميشود. شكل تدريس مستقيم در مدارس راهنمايي بيشتر است اما مديريت كلاسي همچنان وقت زيادي را از معلم ميگيرد. مديريت شامل سرپرستي فعاليتهاي كلاس، سازمان دادن به درسها، آمادهسازي آزمونها، درجهبندي دانشآموزان، آموزش اهداف، ملاقات با ديگر معلمان و والدين، و حفاظت از موفقيتهاي حاصلشده است. با داشتن فقط 24 ساعت در روز، معلمان بايد مديران ماهر وقت، نقشهها، و آدمها باشند، اگر بخواهند خارج از فضاي كاري نيز ساعت خلوتي داشته باشند.
به عنوان يك معلم، شما معمولاً با نوع ديگري از مديريت نيز سروكار داريد. مديريت كلاس، كه شامل تمام تصميمات و فعاليتهايي ميشود كه براي برقراري نظم در كلاس مورد نيازند (دويل[3]، 1985). شما ممكن است اين مفهوم را مترادف با معناي سنتي انضباط بدانيد. در واقع، انضباط و مديريت كلاس، ضرورتاً مترادف نيستند. يكي از اهداف واحد روانشناسي تربيتي- واحدي كه تمام معلمان آموزش ديده، آن را ميگذرانند- تربيت معلماني است كه دانش و مهارت آن را دارند كه مشكلات كلاسي را كوچك كنند و نياز به فعاليتهاي انضباطي را كم كنند. با اين وجود، مشكلات رفتاري كوچك و بزرگ ممكن است ظهور كنند و لازم است معلمان چندين روش را براي روبرويي با آن در خود رشد دهند. بنابراين كلاس ميتواند با اشتغال به يادگيري پيش برود. و اين يعني مديريت كلاس.
معلم به عنوان رهبر: اگر چه معلم بايد به نيازهاي هر دانشآموز توجه داشته باشد، در واقع، آنها به ندرت زماني طولاني را با يك فرد كار ميكنند. به ناچار، در اغلب مواقع، تدريس رهبري يك گروه است. يك معلم مؤثر، يك رهبر مؤثر است. استفاده از نيروي گروه براي رشد افراد. در نقش رهبر گروه از معلم انتظار ميرود: داوري و كارآگاهي كند، اضطرابها را محدود كند، آماج احساسات دشمنانه و ناكاميها، دوست و محرم راز و جانشين والدين باشد، مورد احساسات و ازدحامها قرار گيرد و از احساسات مثبتي كه افراد در مورد خودشان دارند، حمايت كند (ارنستاين[4] و ميلر[5]، 1980).
معلم به عنوان مشاور: اگر چه نميتوان از معلمان انتظار داشت كه مشاور راهنما باشند اما آنها بايد مشاهدهگر حساس رفتار انسان باشند. آنها بايد سعي كنند به هيجانهاي مجتمعشده دانشآموزان با يكي از روشهاي يادگيري پاسخ دهند. آنها بايد بدانند چه وقتي يك دانشآموز خاص نيازمند خدمات ويژه بهداشت رواني است. در هر كلاسي دانشآموزاني وجود دارند كه مشكلات شخصيتيشان را به معلم اظهار ميكنند. علاوه بر اين، از معلمان انتظار ميرود آزمونهاي پيشرفته هوش، پيشرفت و علاقه را اجرا كنند و نتايج آن را به دانشآموزان و والدينشان گزارش دهند. شما بايد از فوايد و خطراتي كه در تمام اين موقعيتها وجود دارد آگاه باشيد. احساسات والدين، استانداردهاي نهادها، و نيازهاي ساير معلمان و دانشآموزان، همگي بايد مورد توجه قرار گيرند.
معلم به عنوان مهندس محيط: وقتي در مورد تدريس فكر ميكنيد اصطلاح مهندسي محيط، ممكن است يك لقمه دور از دست به نظر برسد. با اين همه، روشي كه براي طراحي كلاس بهكار ميرود ميتواند تسهيلكننده يا مانع يادگيري باشد. تغييراتي كه توسط معلم بهوجود ميآيد ميتواند كوچك باشد (مثل نصب يك پوستر در كلاس يا قرار دادن دايرهوار دانشآموزان براي بحث)، يا ميتواند يك بازسازي مهم باشد. معمولاً، بودجه مدارس اجازه خريد يك قفسه كتاب، ديوارههاي تقسيمكننده اتاق يا كابينت ابزار يادگيري را نمي دهد. بنابراين، برخي معلمان در نقششان به عنوان مهندس محيط، يا ابزاري سازگار با كلاسشان ميسازند و يا ابزارشان را با كلاسشان سازگار ميكنند.
معلم به عنوان الگو: اينكه شما به عنوان يك معلم چگونه رفتار ميكنيد، مهم نيست. در هر حال شما الگوي دانشآموزانتان خواهيد بود. احتمال پيدايش اشتياق به يك موضوع، توسط معلم مشتاقي كه كمتر برهانهاي متخصصانه ميآورد بيشتر است از معلم بيحوصلهاي كه سخنراني درخشاني دربارهي ارزشهاي موضوع ارائه ميدهد. گاه و بي گاه، معلمان عمداً از الگو برداري استفاده ميكنند. دلايل در آموزش فيزيك، شيمي، اقتصاد خانوار، هنرهاي صنعتي،. . . مثالهايي از الگوبرداري مستقيم هستند. با اين همه، در بيشتر مواقع، معلمان از نقششان به عنوان الگو، آگاهي كاملي ندارند. براي مثال، معلمان وقتي در مورد يك مشكل فكر ميكنند، در حال ايفاي نقش به عنوان يك الگو هستند. اگر معلمان بتوانند دانشآموزانشان را در تفكر در مورد راهحلهاي متعدد جايگزين دخيل كنند، احتمال زيادي دارد كه دانشآموزان ياد بگيرند خودشان در تمام موقعيتها قادر به حل مسأله هستند.
1- هر روزصبح یک دقیقه برای خودتان وقت بگذارید تا برای انجام کارهای آن روزتان برنامه ریزی کنید .
2- یک دقیقه فکر کنید که آیا موضوعی که شما را نگران کرده ارزش نگرانی و غصه دار شدن را دارد .یا نه ؟
3- یک دقیقه وقت بگذلرید و حرف های غیر منصفانه وقضاوت های نادرستی را که دیگران در مورد شما کرده اند از ذهنتان پاک کنید .
4- یک دقیقه وقت بگذارید وکار کوچکی برای خوشحال کردن خود انجام دهید .
5- یک دقیقه وقت صرف کنید و به خاطره ای خوش که لبخند برلبتان می آورد فکر کنید .
6- یک دقیقه وقت بگذلرید وببینید آیا مسیری که برای خود در نظر گرفته اید درست است یا نه ؟
7- یک دقیقه وقت صرف کنید و ذهنتان را از افسوس های گذشته و دلواپسی ها ی آینده رها کنید .
8- یک دققه وقت صرف کنید ودر ذهن خود مرور کنید که روزگذشته چه کارهای خیری انجام داده اید ، چه اعمال واجبی را ترک کرده اید وخدایی نکرده چه گناهانی را انجام داده اید ؟
کلمه ایده (idea) در اصل کلمه ای است یونانی و معانی مختلفی دارد. مانند شکل،ظاهر،نمونه و غیره ... خود این کلمه از لفظ یونانی دیگری با نام "ایده ئیو" که به معنای دیدن است، مشتق شده است.
اول کسی که این کلمه را در فلسفه و به عنوان اصطلاح فلسفی به کاربرد، افلاطون بود که آنرا به اعتبار یکی از معانی این کلمه یعنی نمونه و مثال، در مورد یک سلسله حقایق مجرد یا همان مثل افلاطونی استعمال نمود.
افلاطون برای هر نوعی از انواع موجودات جهان، یک موجود مجرد عقلانی قائل بود که افراد محسوس یا همین موجوداتی که در جهان می بینیم، سایه و نمونه آن موجود و خود آن موجود، نمونه کامل افرادش است. حقیقت هر نوع را باید در آن موجود یافت.
افلاطون، این موجودات مجرد از ماده را که حقایق عالمند و تنها با سلوک عقلانی می توان به آنها رسید، ایده خواند. (مترجمین دوره اسلامی آنرا مثال ترجمه کرده اند.)
باید توجه داشت که وی منکر وجود افراد محسوس نبود، بلکه وجود آنها را متغیر و فانی می دانست. بر خلاف موجودات جهان محسوس، ایده یا مثال دارای وجود لایتغیر و باقی است.در میان مسلمین، پیروان مکتب اشراق به این ایده های افلاطونی معتقد بودند.
طبق نظر افلاطون، ما نمی توانیم به موجودات جهان خارجی علم پیدا کنیم بلکه تنها آن ها را با حواس درک می کنیم. (چرا که میان ادراک و علم تفاوت وجود دارد. همه حیوانات، ادراک دارند، اما علم ندارند.)
علم به چیزی معلق می گیرد که کلی و بیرون از زمان و مکان است و آن همان ایده یا موجود مجرد عقلانی است.
به همین دلیل، افلاطون نخستین ایده آلیست خوانده می شود. یعنی کسی که اصالت حقیقی محسوسات و موجودات جهان محسوس را نفی کرده و واقعیت اصلی را در جای دیگر می جوید.
تا اواخر قرن هفدهم، ایده آلیسم تنها به همین مکتب یعنی اعتقاد به مثل و ایده ها و یا به عبارت دیگر، اعتقاد به حقایق اصلی جهان که مستقل از ماده و دور از دسترس حواسند، گفته می شد.
اما به تدریج معانی مختلفی پیدا کرد و هر مکتب فلسفی این اصطلاح را به معنای خاصی بکار برد. مثلا کانت به ایده آلیسمی معتقد بود که آن را ایده آلیسم استعلایی نام گذارد.
امروزه معنی اصلی و شایع آن، این است که:
ایده یعنی تصورات ذهنی (اعم از حسی، خیالی یا عقلی) و ایده آلیسم یعنی مسلک کسانی که تنها ایده و تصورات ذهنی را واقعی می دانند و به وجود خارجی جهان خارج و یا به عبارت دیگر به وجود جهان مستقل از ادراک قائل نیستند.
ایده الیست ها به واقعیتهای خارجی مانند آسمان، زمین ،حیوان،اشخاص دیگر و به طور کلی آن چه با حواس درک شود، اعتقاد ندارند و همه جهان را خیال و پندار می دانندو می گویند:
ما جز واقعیت وجود خود و یک سلسله تصورات ذهنی به وجود چیز دیگری در جهان اعتقاد نداریم؛ زیرا آنچه را که جهان خارج از خود می نامیم، به هیچ وجه نمی توانیم درک کنیم مگر با قوه ادراک خود و قوه ادراک چیزی بیش از تصورات مختلف در اختیارمان قرار نمی دهد.
به عبارت دیگر آنها وجود عالم خارج یا این تصورات را صرفا ساخته ذهن خود می دانند و نظرشان این است که ما فکر می کنیم که واقعیتی به نام درخت وجود دارد، ولی هرگز نمی دانیم که آیا در خارج از ذهن چنین واقعیتی هست یا نه؟
برخی از ایده آلیست ها گام را فراتر نهادند و کلیه واقعیتهای خارجی حتی وجود خود و علم به هر چیزی را انکار کردند که در یونان قدیم به سوفسطائی یا سوفسیت مشهور شدند.
در واقع ایده آلیسم به معنای اصالت تصور و در مقابل رئالیسم قرار دارد که به معنای اصالت واقع یا اصالت وجود خارجی موجودات جهان محسوس می باشد و ایده آلیست کسی است که جهان خارج از ذهن را منکر است.
از ایده آلیست های مشهور یونان باستان میتوان به پروتاگوراس و گرگیاس و از ایده آلیست جدید به بارکلی و شوپنهاور اشاره کرد.
برنامه ريزي در يك مفهوم كلي يعني پيش بيني راهها، روشها و امكانات براي رسيدن به يك يا چند هدف.
برنامه درسی محصول برنامه ریزی درسی است. برنامه ریزی درسی curriculum planning یا curriculum development شامل سازماندهی یک سلسله فعالیتهای یاد دهی و یادگیری به منظور ایحاد تغییرات مطلوب در رفتار یادگیرنده ها و ارزشیابی میزان تحققق این تغییرات است. بنابراین فرایند برنامه ریزی درسی شامل سازماندهی فعالیت ها و ارزشیابی می باشد و هدف آن ایجاد تغییرت مطلوب و محور آن یادگیرنده است.
اما از نظر فیلیپ کومز، کارشناس برجسته یونسکو، برنامه ریزی آموزشی ((کاربرد تجزیه و تحلیل منطقی در آموزش و پرورش به منظور افزایش کارآیی ))است.یعنی کار برنامه ریز آموزشی، تحلیل نظام دار و منطقی مسائل و مشکلات آنی و آتی آموزش و پرورش و تلاش به منظور حل این مشکلات است. این اقدام نهایتاً بهره وری و کارآیی نظام آموزشی را افزایش خواهد داد و محور آن نظام آموزشی تلقی می شود. برنامه ریزی آموزشی را می توان ((سازماندهی یا اصلاح فعالیت ها، تجهیز منابع و امکانات آموزشی برای تحقق بهتر اهداف آموزشی )) تعریف نمود.
اصول برنامه ريزي آموزشي
ميدانيم كه برنامه ريزي براي هر سازمان و ادارهاي داراي اهميت خاصي ميباشد. هيچگاه بدون برنامه ريزي صحيح نميتوان به اهداف از پيش تعيين شده دسترسي پيدا كرد.
تعريف:
اصول برنامه ريزي:
اصول كلي برنامه ريزي كه در واقع راهنماي ما در عمل و در دست يافتن به اهداف مي باشد عبارتند از:
1- اصل جامعيت:
يكي از اصول مهم برنامهريزي اصل جامعيت است. برنامهريز بايد متوجه اين موضوع
باشد كه اجزا يك سازمان تحت تاثير يكديگر قرار دارند و تغيير در يك قسمت ميتواند
باعث تغييرات اساسي و عمده در ساير قسمتها و اجزا سازمان بوجود آورد. بنابراين در نظر
گرفتن ارتباط اين اجزا و اثرگذاري آنها با يكديگر هنگام برنامهريزي ميتواند نقش مهمي در
برنامهريزي صحيح براي يك سازمان داشته باشد.
2- اصل تعهد:
احساس تعهد هنگام برنامهريزي و اجراي آن نقش مهمي، هم در ايجاد انگيزش براي
برنامهريزي صحيح و هم در اجراي آن جهت دسترسي به اهداف دارد. در واقع ميتوان گفت كه
يك رابطه مستقيمي بين تعهد بالاتر و موفقيت بيشتر در برنامهريزي وجود دارد.
3-اصل مشاركت:
هيچگاه برنامهريزي، مخصوص افرادي كه در رأس سازمان قرار دارند نميباشد. برنامه -
ريزي جرياني است كه مشاركت همه افراد را ميطلبد.
4- اصل استمرار:
برنامهريزي پايانناپذير و مستمر ميباشد. با طراحي برنامه كار پايان نميپذيرد و در طول
اجراي برنامه و با دست يافتن به اهداف از پيش تعيين شده، برنامهريزي بايستي براي دسترسي
به اهداف والاتر ادامه داشته باشد.
5-اصل واقعبيني:
هرچه اطلاعات بيشتري در زمينههاي مختلف فرهنگي، اقتصادي، سياسي و اجتماعي
داشته باشيم برنامهريزي مفيدتري ميتوانيم داشته باشيم.
6- اصل توجه به نوآوريها:
پژوهش ميتواند نقش مهمي در بهبود كيفيت و رسيدن به اهداف داشته باشد. پژوهش
به ما كمك ميكند كه به اهداف خود دسترسي آسانتر و مفيدتري داشته باشيم. در واقع ميتوان
گفت پژوهش، هدفش يافتن استراتژيهاي مناسب جهت رسيدن به اهداف از پيش تعيين شده
است.
ساختار فرايند برنامه ريزي
تهيه برنامه توسعه آموزشي داراي دو مرحله است:
- فعاليت پيش از برنامه ريزي
- فعاليت تدوين برنامه
فعاليتهاي پيش از تدوين برنامه شامل جمع آوري اطلاعات و شناخت نقاط قوت و
ضعف و فعاليتهاي تدوين برنامه شامل انتخاب اهداف، انتخاب خط مشيها، تعيين اولويت-
ها، تهيه برنامه عملي، تصويب برنامه، اجرا، ارزيابي و تصحيح برنامه ميباشد.
تفاوت برنامه ريزي آموزشي با برنامه ريزي درسي
به فرايند تشخيص وضعيت موجود و مطلوب، مشخص كردن اهداف نظام آموزشي،تخصيص منابع و امكانات، نيروها، بودجه و روش تحقق آن اهداف، برنامه ريزي آموزشي گفته ميشود
در حالي كه برنامه ريزي درسي عبارت است از: فرايند طراحي و تعيين اهداف،فعاليتها، روشها و ارزشيابي موضوعات مورد آموزش و ايجاد شرايط لازم براي يادگيري بهمنظور تغيير رفتار در يادگيرندهها.
مسائل اساسي برنامه ريزي
- تعيين اهداف آموزشي
- تعيين راه حلهاي ممكن، روشها و روشن كردن مدت زمان اجرا
- تعيين منابع مورد نياز و توزيع مطلوب منابع
- تعيين چگونگي تخصيص منابع
نحوه عملياتي كردن برنامه ريزي
1- مشخص كردن مقياسها و نحوه اندازهگيري
2- مشخص كردن شاخصها و ابزار اندازهگيري
3-شناخت قوتها، ضعفها، فرصتها و تهديدها
4-تعيين ماموريتها و برنامههاي اجرا
5-ضوابط عملكرد
- آيا برنامه با اهداف مطابقت دارد؟
- آيا قابل حصول است؟
- آيا با توجه به منابع مالي و انساني، عملي است؟
- آيا برنامه قابل ارزيابي است؟
برنامه ريزي استراتژيك در آموزش
نوعي برنامهريزي كلان است در پاسخ به اين سوال: جامعه ما ميخواهد از طريق
آموزش و پرورش در بلندمدت چه كار كند، با چه روشها و فعاليتها و امكانات، آن را
محقق سازد و از افراد چه بسازد؟
فرآيند برنامه ريزي استراتژيك
- تعريف رسالت سازمان
- ارزشيابي محيط بيروني
- ارزشيابي محيط دروني
- پيش بيني تواناييهاي سازماني و فرصت و امكانات محيطي
- برنامهريزي ويژه
- اعمال برنامه استراتژيك
- نظارت، كنترل و تجديد نظر__
انسان باید هر روز رشد کند . انسان سرمایه اجتماع است و سرمایه انسان ، لحظات اوست . پس این لحظات ، برای کل اجتماع است . این لحظات ، سرمایه شخصی نیست که هر کس هر گونه که خواست آنها را تلف کند . رشد یک انسان ، رشد جامعه است . اگر هر انسانی در تربیت روح خود بکوشد ، در واقع به تربیت اجتماع پرداخته است . هر انسان ، یک سلول است . در پیکر اجتماع . اگر این سلول ، آسیب ببیند ، اجتماع نیز آسیب دیده است .
حال باید دید که آیا ارزش همه سرمایه ها با هم یکسان است . آیا همه انسان ها ارزش یکسانی دارند؟ خداوند ارزش انسان ها را به تقوای آنها می داند . این تقوا از طرز تفکر فرد ناشی می شود . انسان یعنی تفکّر و انسان چیزی غیر از تفکّر نیست . همه انسان ها بعد از مدّتی زندگی بر روی این کره خاکی ، از لحاظ جسمانی می میرند و تنها چیزی که از آنها باقی می ماند ، تفکرشان است . تفکّر یک انسان ، بعد از او هم زندگی می کند و به صورت یک سرمایه جاویدان برای نسل های پس از خودش باقی می ماند ؛ سرمایه ای است که متعلّق به همه انسان ها و در تمام دوران هاست .
گذشتگان در شکل گیری این سرمایه ، نقش داشته اند . آنها رفته اند و از خود میراثی به جا گذاشته اند . این میراث را باید امروزیان پاک بدارند ، آن را شکوفاتر کنند و برای آیندگان ، باقی بگذارند . بله ، انسان ، سرمایه است و اصلاً مگر تمام سرمایه های روی زمین ، زاییده انسان نیستند؟ فکر عظیم انسان است که دارد بر تمام جوامع حکومت می کند . متأسفانه گاهی اوقات ، فراموش می شود که انسان ، سرمایه است . گاهی اوقات از یاد می بریم که این دانش آموزانی که پشت میزهایِ رنگ و رو رفته مدرسه نشسته اند ، سرمایه های فراوانی هستند . این بچّه هایی که ذهنشان آماده یادگیری و پرورش است ، نسبت به همه چیز کنجکاوند و دنبالِ چشمه ای می گردند تا روح عطش ناپذیر خود را سیراب کنند . آنها قرار است با تفکری که دارند آینده را بنا کنند و شکل گیری خود را آغاز نمایند ، از پشت همین میزهای رنگ و رو رفته . باید به این دانش آموزان راه و روش تفکّر صحیح را آموخت . باید بیاموزند که هر انسان باید به کمک خود بشتابد . باید بیاموزند که اگر دستی برای یاری می خواهند ، آن دست ، در انتهای بازوانِ آنهاست . باید بیاموزند اگر به کمال برسند ، جامعه را نیز به کمال رسانده اند .
بزرگان جامعه از کره ایی دیگر به زمین نیامده اند . آنها از همین آب و خاک بوده اند ، با همین شیوه زندگی ، با همین مشکلات . همه انسان های روی زمین ، توانایی این را دارند که در ردیف بزرگان جامعه خویش قرار بگیرند . آنها می توانند خدمات زیادی برای اجتماع به یادگار بگذارند ، به شرط این که خود را باور داشته باشند ، و بدانند آن سرمایه عظیم و گران بها در مغز آنها جا دارد .
یکی از بزرگان می گوید : «اگر بشر می دانست دارای چه نیروی عظیمی است خود ، شگفت زده می شد» .
بله ، ما دارای نیروی عظیمی هستیم ؛ نیرویی که اگر از آن استفاده شود ، جامعه ، رو به سوی همان مدینه فاضله ای می رود که در آروزی آن هستیم .

محبت براى انسان یک نیاز طبیعى است، چنانکه انسان به آب و غذا نیاز دارد به محبت نیز نیاز دارد. انسان نفس خویش را طبعا دوست دارد و دلش مى خواهد که محبوب دیگران نیز باشد. کودک بیش از بزرگترها به این آب حیات نیاز دارد. محبت چون یک نیاز طبیعى است وجود و عدم آن در تعادل و عدم تعادل روح تاثیر فراوان دارد.
کودکى که در محیط گرم محبت پرورش مى یابد روانى شاد و دلى آرام و بانشاط دارد. به زندگى امیدوار و دلگرم است, خود را در این جهان پرآشوب تنها و بى کس نمى داند، تا تعادل و آرامش نفسانى خویش را از دست بدهد.
سلامت جسم:
احساس محبوبیت, در آرامش نفس تاثیر دارد و آرامش نفس نیز بدون شک در سلامت اعصاب و جسم تاثیر فراوانى خواهد داشت. جسم و جان کودکى که از محبت هاى گرم پدر و مادر اشباع مى شود و از آرامش نفسانى و اعتماد برخوردار است, بهتر از کودکى که فاقد چنین نعمت بزرگى است, رشد و پرورش مى یابد.اظهار محبت را یاد مى گیرد:
کودک در محیط گرم محبت, اظهار محبت را از پدر و مادر یاد مى گیرد, خوش قلب و خیرخواه و انسان دوست بار می آید, چون طعم شیرین محبت را چشیده در فرداى زندگى حاضر است این آب حیات را بر دیگران نیز ایثار کند. چنین انسانى وقتى بزرگ شد, همین اظهار محبت را نسبت به همسر خود, نسبت به فرزندان خود و نسبت به دوستان و معاشرین و همه انسانها انجام خواهد داد. با محبتهاى گرم خود همه را شاداب مى گرداند و در مقابل, از محبتهاى متقابل دیگران نیز برخوردار خواهد شد.به محبت کننده علاقه پیدا مى کند:
چون انسان حب ذات دارد, علاقه مندان خود را نیز دوست مى دارد, نسبت به آنان خوش بین مى شود. وقتى کودک مورد محبت پدر و مادر قرار گرفت, متقابلا به آنان علاقه مند مى گردد. پدر و مادر را افرادى قدرشناس و خیرخواه و قابل اعتماد مى شناسد و به حرف آنان بهتر گوش مى دهد. چنین پدر و مادرى بدون شک بهتر مى توانند در تربیت صحیح فرزندان خویش موفق باشند.مصونیت از انحرافات:
اظهار محبت, کودک را از ابتلا به عقده نفسانى و احساس کمبود حقارت مصون مى دارد, برعکس کودکى که از محبتهاى گرم پدر و مادر محروم بوده, یا نیاز او درست اشباع نشده, در نفس خویش احساس محرومیت مى کند. نسبت به پدر و مادر و دیگران که او را دوست ندارند عقده نفسانى پیدا مى کند, چنین انسانى در معرض هر گونه انحراف و فسادى خواهد بود. به عقیده بسیارى از دانشمندان اکثر تندخویى ها, خشونتها, لجبازیها, زورگویى ها, بدبینى ها, اعتیادها, افسردگى ها, گوشه گیرى ها, ناامیدى ها, ناسازگارى هاى افراد, معلول عقده حقارتى است که در اثر محرومیت از محبت به وجود آمده است. در اثر این عقده حقارت ممکن است دست به دزدى یا قتل نفس یا طغیان بزند تا از پدر و مادر و مردمى که او را دوست ندارند انتقام بگیرد. حتى ممکن است خودکشى کند تا از وحشت دردناک محبوب نبودن نجات یابد. بسیارى از کودکان و نوجوانانى که از منزل و شهر و دیار خود فرار کرده اند انگیزه فرار خود را کم مهرى پدر و مادر معرفى کرده اند.پیام ها و نتایج
نیاز به محبت از نیازهاى اساسى انسان است که از ابتداى وجود تا زمان مرگ در انسان وجود دارد.محبت والدین به فرزند بهتر است که در رفتار نشان داده و اظهار شود.
محبت به کودک موجب سلامت جسمى, روانى, قدرشناسى, اعتماد به نفس و مصونیت از انحراف کودک مى شود.
دکتر فاطمه طباطبایى در باره علاقه ی امام به کودکان مى گوید: علاقه حضرت امام به کسانى زیادتر بود که به خدا نزدیکتر بودند. مثلا بچه ها را خیلى دوست داشتند. وقتى على مرا مى بوسیدند, مى گفتند این بچه ملکوتى است, این بچه به مبدإ نزدیکتر است, این بچه پاکیزه تر است.
اما محبت کردن هم راه و روشی داشته و باید در قالب های درست صورت گیرد:
تکریم و محبت باید منطقی و به دور از تبعیض باشد.
از آنجا که محبت و تکریم از نیازهای اساسی انسان است نباید ابراز آن مشروط باشد (این کار تکریم و محبت به گونه ای ابراز شود که برای کودکان قابل درک باشد).
تکریم و محبت به گونه ای ابراز شود که برای کودکان قابل درک باشد. کودکی که ایثار شما را در زمینه ای خاص درک نمی کند نیاز دارد تا با زبان و فهم خودش به او محبت کنید.
ابراز محبت به فرزندان به گونه ای باشد که در صورت مواجه شدن با محرومیت بتواند مشکل را حل کند واجازه دهیم محرومیت را در بعضی از مراحل زندگی اش تجربه کند.
تکریم و محبت به اندازه ای باشد که مانع تربیت صحیح نشود( کودک بداند که در مقابل رفتار شایسته مورد محبت واقع می شود)
همان طور که بیان شد دوست داشتن فرزند و نوادگان و نزدیکان امرى طبیعى و فطرى است, ولى دوست داشتن همه کودکان داراى ارزش است, یکى از معیارهاى سلامت روانى, دوست داشتن همه انسانها خصوصا کودکان است, و کسانى که همه کودکان را دوست دارند به سلامت روحى و روانى نزدیکترند و به تعبیر دیگر به کمال و رشد خویشتن نزدیک شده اند.امام خمینى با سن بالا و حجم کار فراوان اوقاتى از زندگى خویش را با کودکان سپرى مى کردند و در مقابل سر و صدا, جست و خیز و دیگر کارهاى کودکان اظهار ناراحتى نکرده و به اطرافیان نیز سفارش مى کردند این گونه رفتارهاى کودکان طبیعى بوده و بزرگترها باید با سعه صدر و صبر و حوصله رفتار آنان را بپذیرند. پرخاشگرى, گوشه گیرى و بسیارى از اختلافات دیگر کودکان معلول کمبود امنیت, محبت و شادى است که کودکان در زندگى تجربه کرده اند. همه نظریه پردازان آسیب شناسى روانى بر عقیم گذاشتن نیاز به محبت به عنوان اصلى اساسى در تصویر مربوط به ناسازگارى تإکید داشتند.
برای نشان دادن محبت به كودكان چندین راه وجود دارد. مسلما شیوه انتخابی ما بستگی به مرحله رشد كودك مان دارد. محبت ما نسبت به نوزاد از راههای بسیار مستقیم و فیزیكی ابراز میشود. مثل غذا خوردن، بغل كردن، نوازش كردن حرف زدن و بازی با آن ها.
در بچههای نوپا علاوه بر موارد فوق باید بر صحبت كردن با آنها، تشویق به یادگیری مهارتهایی مثل راه رفتن، غذا خوردن و لباس پوشیدن تاكید كرد. شروع سن مدرسه مرحله مهمی از مراحل رشد كودك است. در این مرحله میتوان برای محبت كردن به او، به كارهایی كه در مدرسه انجام میدهد توجه كرد و نشان داد كه از خواستههای او حمایت میشود و برای آنها ارزش قائل هستیم. نباید محبت خود را تنها با بغل كردن، ادای كلمات و الفاظ خوب و رسیدگی به نیازهای فوری و جسمانی كودكان به آنها نشان داد. بلكه محبت واقعی در كمك به آنها برای بیشتر مستقل شدن و انجام كارهای شخصی میباشد.
کودک در محیط گرم محبت، اظهار محبت را از پدر و مادر یاد مى گیرد، خوش قلب
و خیرخواه و انسان دوست بار می آید، چون طعم شیرین محبت را چشیده در فرداى زندگى حاضر است این آب حیات را بر دیگران نیز ایثار کند
یكی از اجزای محبت واقعی، احترام گذاشتن است اگر واقعا كودكان خود را دوست بداریم و بخواهیم از آنها به خوبی مراقبت كنیم. احترام گذاشتن به آن ها میتواند نقش موثر را در این زمینه ایفا كند.
از راههای نشان دادن محبت به نوجوانان این است كه هنگام تصمیمگیریهایشان مسئولیت بیشتری به آنها بدهیم. با چنین كاری، نشان میدهیم كه برای رشد شخصیت آنان ارزش قائلیم.
اگر شنونده خوبی برای درددلهای نوجوانان خود باشید در واقع به نوعی به او محبت كرده و نشان دهید كه دوستش دارید.
نوجوان اگرچه در این سن، وقت زیادی از والدین خود نمیگیرد و یا بسیار مستقلتر از زمان كودكی خود است ولی دوست دارد نگران او باشید و برایش ارزش قائل شوید اگر برایش كمتر از حد انتظار ارزش قائل شوید، فكر میكند توجه و مراقبتتان نسبت به او كم شده و این مسئله نه تنها آسیب شدیدی به او میزند بلكه احتمالا منجر به اختلالات رفتاری او میشود.
بر گرفته ای سایت تبیان
عشق با آنکه محرک قدرتمندی برای زوجهاست. که یار و یاور هم باشند، خوشبخت شوند و تشکیل خانواده بدهند، برای ادامه زندگی و حفظ زندگی زناشویی کافی نیست و نقشی در ایجاد خصوصیات شخصی و مهارتهایی که لازمه زندگی مشترک موفق است ندارد. لازمه داشتن مناسبات حسنه، کیفیات و خصوصیات فردی متعهد است که از جمله آنها میتوان به تعهد، حساسیت، سخاوت، ملاحظه، صمیمیت، و فاداری، مسئولیت، اعتماد و اطمینان اشاره کرد. زن و شوهر به همکاری، مودت، حسن تفاهم و باورهای همگون نیاز دارند. باید انعطافپذیر، پذیرنده و بخشنده باشند، باید خطاهای یکدیگر را تحمل کنند و به خصوصیات هم بها بدهند. تنها در صورت وجود این خصوصیات و تقویت به مرور ایام آنهاست که ازدواج به بلوغ و شکوفایی میرسد.
اغلب زوجها در برخورد با اشخاص ثالث مشکلی ندارند. اما به ندرت کسانی را پیدا میکنیم که با درک لازم و احاطه به مهارتهای فنی بتوانند روابط صمیمانه خود را شکوفایی بخشند. اغلب آنها از دانش لازم برای اتخاذ تصمیماتی که خواسته همسرانشان را برآورده سازد بیبهرهاند. وقتی شیرآب چکه میکند، خیلی راحت فکری، به حال آن میکنند اما وقتی عشق و محبت میان آنها تحلیل میرود، راهی برای برخورد با آن نمییابند.
ازدواج و حتی با هم زندگی کردن با سایر مناسبات زندگی تفاوت دارد. وقتی زوجی با هم زندگی میکنند و متعهد به حفظ زندگی مشترک هستند، توقعاتی از هم پیدا میکنند. هر کدام انتظار دارند که از عشق بیقید و شرط ، صمیمیت و وفاداری و حمایت دیگری برخوردار باشند، زن و شوهر، بطور صریح یا غیرمستقیم، کلامی و غیرکلامی خود را به رعایت این نیازهای عمیق متعهد کردهاند. هر اقدام زن یا شوهر مفاهیمی مشتق از این امیال و انتظارات دارد.
وقتی در اثر سوء تفاهم اختلافی بروز میکند، زن و شوهر به جای توجه به مسئله در مقام سرزنش یکدیگر حرف میزنند. وقتی مشکلات نمایان میشوند و خصومت و سوء تفاهم بالا میگیرد، زن و شوهر جنبههای مثبت و قوت یکدیگر را از یاد میبرند و به تدریج کار به جایی میرسد که اصل زندگی مشترک زیر سوال میرود و گرفتاری اصلی و عامل سوء تفاهم فراموش میشود.